دوازدهم
اینجا که ماهستیم بهار گم شده است. نه که فکر کنید دارم داستان تعریف می کنم یا الکی از خودم حرف می زنم.
این را خودم شنیدم. از مرغ دریایی که داشت بغل گوشم پرواز می کرد. پرواز که نه ؛ بالهایش را باز کرده بود اما هیچ تکانی نمی خورد. همینطور آرام و بی صدا می آمد. درست مثل همان وقتها که روی سرسره می نشستم و دستاهایم را باز می کردم و تا پایین می آمدم.
داشتم بهار را می گفتم. شنیدم داشت زیر لب زمزمه می کرد یا شاید هم غر می زد. بهار گم شده؛ بهار گم شده ؛ بهار گم شده...
آخر لحنش را متوجه نشدم. چون برف داشت شلاقی می زد و من هم کلاهم را سفت بسته بودم روی سرم که خیس نشوم و برف روی موهایم نشیند.
سر چهار راه که رسیدیم ؛ ایستادیم چون چراغ قرمز بود . نگاهش کردم شاید بتوانم بفهمم لحنش چه بوده یا چرا فکر می کند که بهار گم شده. اما فایده نکرد. نیمرخش به من بود. چراغ که سبز شد یک دفعه اوج گرفت. پایم را گذاشتم توی خیابان و تا مچ رفتم توی برف و آب.
