๑
سیزدهم
زن می گوید شگون ندارد. آخر سیزدهم است. می گویم خوب باشد. می گوید امروز نباشد بهتر است. یک وقت نحسی اش دامنمان را می گیرد. می گویم ول کن این خرافات را!
نمی دانم توی فنجانت یک آدم افتاده که دور وبرش بسته است و انگشت هم که زدی یک قفل افتاده که کلیدش هم اینجا نیست و حالا هم که بساط سیزدهم را به راه انداخته ای.
می گوید اینها را که از خودم نمی گویم مادرم بهم گفته. او هم از مادرش شنیده.
می گویم حوصله شنیدن این حرفها را ندارم. می خواهم بروم.
می گوید به سلامت ؛ در را هم پشت سرت ببند. فقط حواست باشد یک وقت به چشمهای گربه سیاه توی حیاط نگاه نکنی. هنوز تا غروب سیزده مانده!
