چهاردهم
از نیمه که بگذری دیگر تمام شده. می افتی توی سرازیری و زود می رسی انگار. اشتیاقت زیاد می شود؛ تازه می فهمی شنیدن انتظار هم شیرین است چه معنی می دهد.
دلهره و اشتیاق و انتظار که با هم مخلوط شود دور همه چیز را یک هاله ای می گیرد. یک هاله اسرار آمیز شاید؛ هاله مقدس
سکوت می خواهم. یک جای مناسب هم شاید . تمام سالهای گذشته ؛ چیزهایی را از خدا خواسته ام ؛ توی دلم ؛ اما اصرار هم نکردم ؛ فقط خواسته هایی بود که ذهنم می گذشتد و گاهی برقی به چشمهایم می آوردند. اینبار خواسته ام فرق می کند. این بار هم اصرار نمی کنم چون فکر می کنم هر چه به صلاح باشد بهتر است. اما خیلی مصمم هستم. برای آنچه می خواهم. دلم سکوت می خواهد که با خدای خودم خلوت کنم. بخواهم که کمکم کند. که لیاقت آنچه می خواهم را داشته باشم.
این روزها من و درونم به هم نزدیک تر شدیم. هر تکه ای دارد سر جای خودش قرار می گیرد. تکه هایم را دوست دارم و می خواهم طوری بچینمشان که بهترین باشند. من و تکه هایم باید لایق باشیم.
