هفدهم

خسته ام. ساعت دارد کم کم ده می شود و هنوز کارم به جایی نرسیده. چشمهایم درد می کند و پاهایم انگار مال دیگری است.
نمی دانم چرا هیدرودینامیک دریایی را بلد نیستم. خیلی چیزهای دیگر هم بلد نیستم. سوت نمی توانم بزنم. آواز بلد نیستم بخوانم. خیلی از غذا ها را بدون کتاب بلد نیستم بپزم. فرانسه بلد نیستم حرف بزنم.( تنها کسی که حرفم را می فهمد همان همکلاسی اسپانیایی زبانم است که نمی دانم چرا علاقه مند شده بداند تمرین هیدرودینامیک دریایی چطور حل می شود و مخم را به کار می گیرد که برایش به زبان فرانسه توضیح بدهم دارم چکار می کنم. )
در عوضش کلی کارهای دیگر بلد بکنم. می توانم چند ساعت بی وقفه خیال ببافم. به ترک دیوار بخندم. عوض راه رفتن لی لی کنم. عاشق شوم. تا صبح از هیجان نخوابم. ساعتها راه بروم. شامی درست کنم. حرفهایم را بنویسم. انرژی درونم را آزاد کنم. آنقدر که بیاید رو. توی صورتم. که مردم بهم لبخند بزنند و بگویند سلام. که زندگی کنم حتی وقتی خسته ام.