بیست و نه ام

حس یک گربه خپل را دارم که بی دلیل خوشحال است. برای خودش با نخهای کاموا بازی می کند و گاهی هم لا به لای گره ها گم می شود.
داشتم به بالا و پایین فکر می کردم. به اینکه شاید دیروز همه چیز داشتی امروز نداری و فردا هم اصلا معلوم نیست. بعد فکر کردم نمی شود گفت که امروز نداری. شروع کردم به شمردن :
چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یک گردو ...
یک قلب که گاها دیوانه وار می زند
خانواده شامل پدر مادر برادر و زن برادر
یک جا که شبها رویش دراز بکشی و بخوابی
کسی که شبها وقت خواب بهش فکر کنی
یک کیف پول
دستهایی که برای خیلی کارها انرژی دارند
چند تا کتاب
چند تا گردنبند دستبند و انگشتر
یک ژاکت قرمز و یک شال گردن قرمز
یک لیوان در دار آبی
تعداد زیادی دوست و رفیق
یک مجسمه بودای کوچک
چند بسته عود رنگی
اشتها برای خوردن صبحانه نهار شام!
اشتیاق برای رفته به خلسه

به گمانم همین ها برای الانم کافی باشد. حالا یک کمی بیشتر یا کمتر.