سی ام
هوای بهار است دیگر. بیشتر سرد است اما گاهی هم خوب می شود. انقدر که جلو کاپشنت را نبندی یا دستکش دستت نکنی و با خیال راحت توی خیابان قدم بزنی.
مثل بیشتر وقتها باقیمانده روز را در طبقه محبوبم گذراندم. طبقه سبز؛ که نشان از بهار دارد. روی آخرین میز ؛ نزدیک پنجره ؛ با کتابهای باز جلو ام و سرمست از صبحی که گذشته بود.
دمدمای غروب ؛ سر راه رفتن به خانه اسمم را کلاس ورزش نوشتم. بعد دوباره دور زدم و از سر تا ته خیابان ؛ همانطور که آهنگ گوش می کردم خانه ها را دانه دانه نگاه کردم که کدامشان برای اجاره اند .
خانه برای اجاره که بود اما چند تایشان را دوست نداشتم. از همان ساختمانهای قدیمی که شب می ترسی تنها تویش بخوابی و در و پیکر حسابی ندارد و شاید موش هم داشته باشد. چند تای دیگر هم چهار و نیم و پنج و نیم و شش و نیم. خانه برای الانم بزرگ است . هر وقت شوهر و سه تا بچه داشتم برایمان اندازه بود. البته چه معلوم شاید آن موقع خانه خودمان را داشته باشیم.
به هر حال توی این خیابان خانه اندازه من برای اجاره نبود. فکر کردم حتما همین نزدیکی ها یک خانه کوچک منتظر من است. می دانم که بزودی پیدایش می کنم.