๑
تکه های گم شده ام را دارم کم کم پیدا می کنم. از پشت صندلی , از لا به لای ملافه های رنگی , از توی فنجان بزرگ , از وسط گوجه فرنگی های خورد شده روی تخته ...
شبها وقت خواب , به پهلو می خوابم , دستها را می گذارم زیر سرم , زیر بالشت خنک , چشمها را می بندم و به تکه ها فکر می کنم. تکه هایی که از گوشه و کنار جمع می شوند سر جایشان و مرا دوباره می سازند.
خودم را , اینطور چهل تکه دوست دارم. تکه ها همراهشان سکوت می آورند و سکوت آرامش.
دلم می خواهد زیر دهانم مزه مزه شان کنم , بدون هیچ حرفی , سخنی , توجیهی , چه می شودی !
تکه ها روزهایم را می سازند , روزهایم زندگی ام را.
باد می پیچد لای موهایم , بوی دریا می آید , تنم کرخت شده , نفس عمیق می کشم و شادی وجودم را پر می کند.
