چند ساعت دیگر سال تحویل می شود. بچه که بودم ¸حتی تا همین چند سال پیش فکر می کردم آدم حتما باید با خانواده اش موقع تحویل سال دور سفره هفت سین بنشیند. فکر می کردم این لحظه مقدس است . که اگر همه با هم نباشیم اتفاقی می افتد لابد.
این سالهای گذشته ¸انسانهای شریف و عزیزی را دیده ام که سالهای جدیدشان را تحویل می کنند بدون اینکه کنار عزیزانشان باشند یا حتی دور سفره هفت سین بشینند.
حالا دیگر فهمیده ام که عید آدمها توی دلشان هست. هر جا که باشند ¸هر چقدر سخت زندگی کنند ¸هر چقدر دور باشند ¸سال که نو شود توی دلشان آمدن عید را احساس می کنند.
همین چند ساعت پیش اینها را یادم رفته بود. برای چیز کوچکی بهانه کرده بودم و آمدن بهار و عید را نادیده گرفته بودم. صحبتی شد. از آمدن بهار ¸از اسبابهای ساده و کوچک خوشبختی ¸همانها که حق طبیعی هر انسانی است ¸از اشکهای ریخته شده در خلوت تنهایی ¸از کنار آمدن با فشار ندیدن عزیزان ¸از خیلی چیزها .
با همه این وجود ¸آدم قصه ما ¸آدمهای بقیه قصه ها ¸زندگیشان ادامه پیدا می کند. از خواب بیدار می شوند ¸خانه اشان را تمیز می کنند ¸برای عیدشان آماده می شوند ¸هفت سین می چینند ¸برای همانها که هستند یا به یاد آنها که هستند عیدی می خرند و بهار را حس می کنند. دلشان می تپد با عشق برای همه آنچه روی این کره خاکی قرا دارد.
حالا فکر می کنم من هم می توانم یکی از اینها باشم. یک کمی دیگر درس می خوانم ¸بعد هم می روم بیرون. توی فضای باز قدم بزنم و تمام بهانه های کوچک و بزرگ را کنار بگذارم . به آنها که دوستشان دارم فکر کنم و به استقبال عید بروم.
به احترام همه آنها که با تمام سختیها باز هم عید را در دلشان نگه داشته اند کلاهمان را برداریم.
عید همه تان مبارک
-------------
بعدا نوشته شد : ممنون از همه به خاطر تبریک. امیدوارم برای همه مان سال شادی در انتظار باشد
