یادم می رود که عید دارد می آید. آخر مگر می شود آدم عید را یادش برود. همه عمر روزهای آخر سال دلت بتپد که یک سال دیگر هم گذشت. که باز هم خوشبختی که یک بهار دیگر را می بینی. یک تولد دوباره شاید. نو شدن پی در پی.
قلبم می زند برای اینکه پای سفره هفت سین بنشینم. آرام. و شکر کنم برای هر آنچه دارم. برای تمام معجزاتی که در زندگیم اتفاق افتاده و می افتد. برای چشمهایم که صبح باز می شوند به خورشید و به دنیا سلام می دهند. برای گوشهایم که صدا را می شنود َ. صدای آمدن بهار را. صدای لرزش چنگ درونم را. برای لبهایم که باز می شود به خنده . که شادیم را نشان دهد. که بگوید زندگی ام یک هدیه است که سی سال پیش ¸ در یک روز تابستانی به دستم دادند. برای بینی ام¸ که هر ثانیه ¸ هر آنچه هوای پاک است به درونم می کشد و دوباره پس می دهد. که من باز بتوانم با چشمهایم ببینم و با گوشهایم بشنوم و با لبهایم بخندم و بوسه ای بفرستم توی هوا که برسد به جایی ¸ به کسی.
باید کنار سفره هفت سین بنشینم. گوش دهم به صدای ضربانش. قلبم. که می زند. به گرمی. با امید. تشکر کنم از بودنش. که همیشه کنارم بوده . که صدایش را شنیده ام. بخواهم که دستم را بگیرد. که با هم یکی شویم. برای پذیرش تمام عشقی که نثارمان می شود.
اصلا شاید دراز بکشم به پهلو. کنار سفره هفت سین. چشمهایم را ببندم و ببینم ¸ آرام¸ آرام¸ همه ما یکی می شویم. من و چشم و گوش و لب ... و با هم می زنیم ¸ تالاپ ¸ تولوپ ... و عشق سرریز شود. همه جا را بگیرد. انگار که غسل تعمید باشد و دوباره زاده شوم.
