تند قدم بر می دارم؟ به نفس نفس افتاده ام. مزه می کنم زیر دندانم. یک , دو , سه تا نمی دانم چند.عمیق تر , شدیدتر , تا شاید بند بیاید.
همه چیز آرام است , ساکت شاید , نه. نفس هایم هست. شماره می کنم , نمی دانم چند , نمی دانم چند منهای یک , منهای دو, منهای سه...تا برسم به یک یا شاید هم صفر. نه که دیگر نباشد, دیگر حس نمی شود, آرام, می آید و می رود. دستم را دراز می کنم توی هوا , چنگ بزنم شاید , به نوری , ستاره ای , چیزی ...
چشمهایم را باریک می کنم, که گوشه چشمها چین بیفتد, که هاله ببینم, چه می دانی , شاید شیب تپه برفی را ببینم, که همیشه همانجاست. چه من باشم چه نباشم. چه برف باشد , چه سبزی , چه رنگ. همانطور ایستاده, آرام, ساکت, مطمئن, با یک آرامش وهم انگیز, که می خواهی خیره شوی , آنقدر که بشنوی باد می پیچد لای برگها, ببینی که سر شاخه ها تکان می خورند و هوهو بپیچد توی گوشت. فکر کنی جز بر شنهای ساحل, گرم و زنده, می شود روی تپه شیبدار زندگی را بدرود گفت.
تپه شیبدار محسورم می کند,دستهایم را دراز می کنم, از سر انگشتانم زندگی, قوی, شیرین, پرراز و رمز جاری می شود. آنقدر که پر میکند همه جارا, مرا, تا سرم, تا بالای سرم, تا بالای تپه شیبدار, انقدر بالا تا سرازیر شود. مثل یک روز, که سر یک پیچ ملایم, زندگی از بالای تپه شیبدار سرخورد, انقدر نزدیک که خورد به صورتم, گرم , جاری , رونده....
ساکت شده ام, دارم می روم, روی جریان رونده زندگی , دراز کشیده , با چشمان بسته , با دستهایی که روی سینه صلیب شده اند, با گوشهای باز, باید دستی بکشم به تنم , به سرم, به درونم, چیزهایی مانده, از قبل , از همین روزهای گذشته, از همان قبل شرابه زندگی از بالای تپه شیبدار, باید بکنمشان, بسپارم به جریان رونده, سبکتر شوم شاید....
