تنم ناسور شده. دست که می کشم رویش مورمورم می شود. مریض شده ام. شاید تب داشته باشم. مثل ماهی دهانم باز و بسته می شود. سرم یک کمی سنگین است. روبروی این صفحه نشسته ام , دانه دانه صفحه ها را باز می کنم , همینطور سیل خبرهای ناخوشایند است که می آید , داستانشان را می خوانم و آنچه هی توی چشمم جمع می شود گاهی شرابه می کند پایین.
بد سوزی می زند , نمی دانم از کجا اما تمام استخوانهایم درد می کند , روبروی این صفحه نشسته ام , بازش می کنم , نامه پدرم است , چیزی خواسته بودم ازش گفته پی اش را می گیرد , دو تا عکس هم برایم فرستاده از سمیناری که هفته پیش داشته اند. دلم برایش تنگ شده.
یک جعبه دستمال جدید باز می کنم. گوشهایم هوا گرفته. خوب نمی شنوم. روبروی صفحه نشسته ام. می گوید حرف زدن به زبان دیگری سخت نیست. بگو. با من حرف بزن. شروع می کنم. با سکته. ترس از اینکه اشتباه بگویم یا بنویسم . که مردم فکر کنند من کامل نیستم لابد! از دور برایم احمقانه است اما از نزدیک همین است که مرا باز می دارد, از رها بودن . فکر می کنم کاش کسی بود , با حوصله , که برایم حرف بزند , که با من حرف بزند , که ترسم بریزد , آرامش بیاید.
گهگاهی صدایم می رود , سرفه های خس دار می کنم. روبروی صفحه نشسته ام. مثل بیشتر وقتها ,حرف می نویسیم و می خندیم. از همه چیز و همه جا . لا به لایش هم از خودمان. به خودمان و اخلاقها و عادتهای عجیب و غریبمان هم می خندیم. اینطوری همه چیز بهتر به نظر می رسد. شادتر, سبک تر
نمی دانم این پشت منفی چیزها چطور جلوی روی مثبشان را گرفته اند که من گاهی نمی بینمشان؟
از بس دستمال را به صورتم کشیده ام , قرمز شده. از این صفحه لعنتی متنفرم . از اینکه تمام خوشی و ناخوشی ام را با این لعنتی تقسیم کنم متنفرم. دلم می خواهد وقتی مریضم یکی دست بکشد روی تن ناسورم , سرم را به کسی تکیه بدم, دلم می خواهد ناخوشی ها را با دوستانم شریک شوم , حسشان کنم, دلم می خواهد وقتی حرف می زنی چشمهایت را ببینم, دلم می خواهد صدای خنده ها بشنوم, دستم را دراز کنم بکشم روی گونه ات , بیندازم دور شانه ات, دلم می خواد شکلک صورتم , لحن صدایم, چروک افتادن گوشه چشمهایم را ببینی وقتی چیزی می گویم , می خواهم همه چیز جلوی چشمم باشد , می خواهم جلوی چشم باشم , متنفرم که برای هر کلمه ام شکلک بگذارم, مثل زیر نویس فیلم , که آدم حواسش می رود پی اشان و فیلم را نمی فهمد. دلم می خواهد انقدر نزدیک باشی که همه چیز را بفهمم, حس کنم, از چینی که به ابرو افتاده , از لبخند کج گوشه لب, از چشمهایی که آرام و قرار ندارند. از هر چیزی. فقط دلم می خواهد زندگی را حس کنم. زندگی برایم جمع شده توی این صفحه کوچک لعنتی. همه آنچه مرا به دنیا وصل می کند توی دوتا کامپیوتر کوچک به هم چسبیده پایین صفحه خلاصه شده.
صفحه بد نیست , بالاخره مرا به دنیا وصل می کند, به آدمها, دلم را خوش می کنم به همین فضای اندک, با همین شکلکهای مسخره, که بگویم من هم هستم اینجا , یاد همه شماها, حالتان را می پرسم , گهگداری با شما معاشرت می کنم , دلتنگتان می شوم, دلنگرانتان می شوم, دنیایم را هی وسعت می دهم, خبرهای بیشتری می گیرم, لیست های طولانیتری درست می کنم, شکلکهای بیشتری در می آورم , که بگویم من هم هستم.
نمی دانم تا کجا یا تا کی. خسته شدم از همه این دور بودن ها. دلم می خواهد دستم را دراز کنم و وجود را زیر انگشتانم حس کنم
