گلویم یک طوری شده. انگار که در حال مریضی باشم. هی الکی آب می خورم. احساس می کنم پنیر شده ام. از بس در فضای بسته و پشت میز نشسته ام . پنیری که نماد خنگی است. حالا هی آب می خورم که فکر کنم سالمتر و تازه ترم.
برای خودم آه می کشم که مثلا خسته ام. ولی نیستم. از پنجره هم گهگداری یک نگاهی بیرون می کنم که ای دل غافل دم بهاری عجب برف مسخره ای دارد می آید.
بقیه اش هم همان چیزهای همیشگی است. یک چیزهایی که نوشته می شود و یک سری دیگر که خوانده می شود و کارهایی که باید انجامشان داد و ساعتهایی که برای تفریح خرجشان می کنم که بشود باز همان همیشگی ها را ادامه داد. ذوق را هم بوسیدم گذاشتم کنار . نمی دانم شاید توی کشو یا بالای تاقچه یا شاید هم دادمش به کسی.
زندگی می رود چون جلویش را نمی شود گرفت . زندگی می کنم چون کار دیگری بلد نیستم. این وسط فقط ذوقم را برای زندگی که جلویش را نمی شود گرفت و تنها هنرم هست یک گوشه ای جا گذاشتم . این هم از بی عرضگی من!
دیگر چی؟