توی راهرو قدم می زنم. قدمهایم هدفدار است . دارم می روم وسایلم را از دفتر بردارم و بروم خانه. ساعت نزدیک نه شده. بیرون دارد برف می آید. باد هم می زند و برفها را پخش و پلا می کند. راهرو ساکت و سرد و قدیمی است. وسایلم را بر می دارم. دوباره که وارد راهرو می شوم حسش می کنم. خودش را نشان می دهد. همان یکی که دارد با من نفس می کشد.
هر چقدر من نگرانم او بی خیال است. هر چقدر من استرس دارم او بی خیال است. هر چقدر من خجالتیم او بی خیال است. هر چقدر من می ترسم او بی خیال است. هر چقدر من رمانتیک نیستم او هم نیست. هر چقدر حوصله حاشیه روی را ندارم او هم ندارد. هر چقدر به حرف آدمها اهمیت می دهم او بی خیال است. هر چقدر دست و پایم را گم می کنم و هول می شوم و همیشه به بدترین ها فکر می کنم او بی خیال است. هر چقدر من به اصول و حساب و کتاب و خط و خطوط علاقه مندم او بی خیال است. هر چقدر من آرامش دوست دارم او هم دارد. هر چقدر با چیزهای کوچک خوشحال می شود او خوشحالتر است. هر چقدر من از آدمها توقع دارم که چه و چه او بی خیال است و مدام سراغ همه را می گیرد.
هر چقدر سخت گرفته شود باز هم ما خوشحالیم. خیلی وقتها جایمان عوض می شود. ولی همیشه سر بزنگا پیدایش می شود. پیشم که هست خوشحالترم. این بی خیالیش را دوست دارم. وقتی که شانه هایش را می اندازد بالا « خوب که چه»
با هم از پله ها پایین می رویم. بیرون برف می آید . باد هم می زند و همه را پخش و پلا می کند. توی شب برفها برق می زنند. دودستی می چسبمش . حداقل تا خانه بی خیالی اش را احتیاج دارم