سرم حسابی گرم دنیای خودم است. احساس می کنم دنیایم روز به روز کوچک تر و جمع تر می شود. محدود شده به دو تا خیابان و چند تا طبقه. تماما وقتم را همانجا می گذرانم و بیشتر ذهنم هم همانجاست. فقط یک قسمتی هنوز نگران کارهایی است که درست نشده و اینکه بالاخره برنامه ام درست می شود و می توانم اینجا بمانم یا نه.
دیگر به چیز زیادی فکر نمی کنم. نه که نخواهم , انگار نمی شود. همه آرزوهای بزرگ و کوچک , افکار زشت و زیبا , تصمیمها , بالا و پایین پریدنها , حرص و جوش خورنها و این حرص پایان ناپذیر "چه خبر؟" از وجودم رفته. پاک خالی شده ام. حتی روزهایی که پشت میز می نشینم و از پنجره خیره می شوم به جایی در دورها , به آدمهایی که از آن بالا ریز می بینمشان و سروصورتشان را پوشانده اند و به طرف مترو می روند , هیچ چیزی توی سرم وول نمی خورد , ساکت شده ام.
باید برای کتی بگویم که فقط یک مدل زندگی خاص مغز آدم را پوک نمی کند , استعداد که داشته باشی خیلی راحت پوک می شوی. لا به لای صفحه های وبلاگها می چرخم و زندگی ها را می بینم. نمی دانم چه مرگم است. ناراحت نیستم , فشار خاصی هم بهم وارد نمی شود , به مرحله جرخوردگی هم نرسیده ام که به قول نویسنده آماتورمان برای خودش عالمی دارد. در همین دنیای کوچک اطرافم برای خودم شادم.
می دانم یکسری از قابلیتهایم را از دست داده ام. انگار دیگر نمی شود با کسی احساس نزدیکی کنم , با آدمها زندگی می کنم , دوستشان هم دارم اما دوست داشنی که دلم بتپد را دیگر نمی توانم انگار. قطعه هایم گم شده و فکر نکنم پیدایشان کنم . همه چیزم , حتی محبتم , مصنوعی شده. ماشینی شاید.
این هم زندگی من است دیگر. همینطوری برای خودش پیش می رود. من هم جز فکرهایی اضافی کاری برایش نکرده ام. ایمانم را که مدتهاست از دست داده ام , تکه پاره های مذهبم هم یکی یکی دارد می پرد. از آن خیمه ای که بالاسرم زده بودم و خنزر پنزری که زیرش جمع کرده بودم همه شان را باد برده , فقط مانده تیرکش که بهش وصلم , باد بعدی که محکم تر بیاید آن هم می پرد , توی هوا شناور می شوم به گمانم.
دلم برای حال و هوای قدیمم تنگ شده. نوشته فرناز , رفیق جانمان را هم بخوانید. جای همه پنجشنبه ظهر ها یا شبهایی که دور هم جمع می شدیم و یک دل سیر در مورد همه چیز حرف می زدیم و می خندیدیم حسابی برایم خالی است. از همان نخهایی بود که آدم را به جایی روی زمین وصل می کرد.
همین ها دیگر. ملالی نیست جز...نمی دانم چه , اصلا شاید هیچ ملالی هم نباشد.