انقدر این لوا قطب قطب کرد تا آخرش هوا سرد شد. البته برفی که چندان نیامده , هوا هم کمابیش آفتابی است اما بد سوزی می زند. من هم که حساس ! از این شلوار سفیدهای پدر بزرگی زیر شلوارم می پوشم , جورابم را هم می کشم رویش , شلوار البته برایم بلند است , (مال خودم نیست آخر قرض گرفته ام) اضافی کمرش را هم بر می گردانم روی کمر شلوار رویی , البته خیلی به چشم نمی آید چون لباس پوشیدنشان تقریبا همینطور است.
کلاس هم کماکان برقرار است , با اعتماد به نفس کامل می روم و وقتی استاد حرف می زند و مرا نگاه می کند , توی چشمهایش نگاه می کنم , لبخند می زنم و سرم را تکان می دهم که بله شما درست می فرمایید. خیلی خوب است که همین یک درس را بیشتر ندارم. برای همین هم البته کار تزم را شروع کرده ام. الان هم به تنها چیزی که فکر می کنم آخر ترم است و اینکه قرار است بروم ایران (البته اگر تا آن موقع کارم درست شده باشد)
باید خیلی بیشتر از اینها کار کنم , وگرنه نمی رسم , نه که کار زیاد باشد , من آمادگی ندارم , همین زبان نفهمی کلی آدم را عقب می اندازد , باید چند برابر کار کنم , خیلی چیزها که همه بلدند را من بلد نیستم , مثل نوشتن یک گزارش ساده , لامصب وقت آدم را می گیرد , فعلا این یک ترم اول (حداقل) کلی وقت اضافی سر یاد گرفتن یک سری بدیهیات باید بگذارم.
دلم برای پدر و مادرم تنگ شده. معمولا عادت ندارم این حرفها را بهشان بزنم , کلا خیلی به هم ابراز احساسات نمی کنیم اما دیروز که برای پدرم میل زدم آخرش توی پرانتز نوشتم " دلم برایتان تنگ شده , خیلی"
فعلا روزها دارد مثل برق و باد می گذرد. یک کمی اوضاعم بهتر شده ولی. از آن حالت بی وزنی انگار آمده ام بیرون. دو بعدی تر شده ام. خواب هم زیاد می بینم این روزها. خوابهای زنده و روشن. اینها برایم نشانه های خوبیست.
امروز کلی لا به لای پروفایل های آدمهای توی ارکات گشتم. آدمهایی که می شناسم را می توان راحت در دو دسته جا داد. دوستهای دبیرستانم را نگاه می کردم , زندگی همه اشان روی روال است , همان چیزی که از آدمها انتظار می رود , همه زندگی خودشان را دارند , چند سال است ازدواج کرده اند , یکی دو تا بچه دارند , همه چیزشان هم خدا را شکر خوب است , آن یکی دسته که معاشرین این چند سال اخیرم بوده اند , همه شان مثل خودم , تکلیفشان با زندگی معلوم نیست , یک جورهایی سرگشته ایم , از این شاخه به آن شاخه , از اینجا به آنجا .... یک لحظه فکر کردم اگر من هم روی روال رفته بودم الان چه زندگی داشتم ؟ ...حالا نه که خارج روال باشم , کار خاصی نکرده ام , اما از یک جایی به بعد انگار دکمه توقف را زده باشند , مثل بقیه نشدم , نمی دانم کدامش برایم بهتر بوده , اینکه الان هستم یا آنکه می توانستم باشم. از این فکر هایی است که به نتیجه نمی رسد فقط آدم را به فکر می اندازد که نکند اشتباه کرده باشم.