امروز روز اول بود. چه بهشان می گویند؟ هان کلاس اولی ها. ما هم از همان ها بودیم امروز. بالاخره امروز رسما وارد مدرسه هاگوارتز شدیم. حالا خدمتتان عرض می کنم. نه که قرار باشد ان جا درس جادوگری بهمان بدهند. البته فرض این است که کمی بلد هستیم وگرنه چطور قرار است آنجا دوام بیاوریم.
الغرض , از در که وارد می شوی به قاعده پنج طبقه باید با پله برقی بالا بروی. هر طبقه هم یک رنگی دارد از کف و دیوار و سقف. خاکستری و قرمز و نارنجی و سبز و آبی پر رنگ یا شاید هم سورمه ای کمرنگ! تازه می رسی به یک تونل خروجی که بعضا برای روزهایی که سوز می زند تا فلان جایتان (مثل همین امروز) یا برف آمده تا فلان جا (که این یکی به لطف ! گلوبال وارمینگ و این حرفهای خارجی فعلا نیامده) به آن یکی مدرسه بروی. که مدرسه اصلی است و ساختمانش کهنه تر است و باز هم شش طبقه پله برقی دارد اما شبیه هاگوارتز نیست.
ما یکبار خودمان از مدرسه دوم آمدیم توی حیاط و از راه پله های اضطراری تا پایین مدرسه اول آمدیم , شمردیم تقریبا صد و پنجاه تا پله بود , این ها جدا از پله هایی است که از حیاط اول ! تا خیابان برسی باید رد کنی که آنها هم چهل پنجاه تایی می شود. خلاصه اینکه توی این شهر یک تپه بیشتر وجود ندارد اینها هم صاف آمده اند مدرسه را روی آن ساخته اند و تو همش باید از پله ها بالا و پایین بروی و گهکداری هم پله برقیشان خراب می شود!
کلاس اول و آخرمان یکی است , یعنی یک کلاس بیشتر بهمان ندادند چون بقیه کلاس ها همه در پاییز تشکیل می شود و پنداری زمستانشان برای استراحت است. ما هم که مستعد , هی دلمان شور می زد که کلاسمان چطوری است و چه کار قرار است بکنیم و از همین حرفها. معمولا بیشتر کلاس اولی ها همینطورند. عین ابر بهار گریه می کنند که می خواهند پیش مادرشان بمانند. ما که مادرمان پیشمان نیست , رویمان هم نمی شد که اشک بریزیم , دیدیم چاره دیگری نیست جز سر کلاس رفتن.
آقا یا خانمی که شما باشید یکی کمی زودتر رفتیم , کسی نیامده بود, پشت در کلاس ایستادیم تا همه دانه دانه آمدند , عرض به حضورتان که کلا هفت نفر شدیم , شانس ما همه همشهری . کبکی خالص. فرانسه حرف می زدند از همانجور ها که آدم نمی فهمد چه می گویند. همه اشان هم از دایره مکانیک. فقط ما عمران خوانده ایم آنجا . استادمان هم آمد , فقط همانجا شکر خدا را کردیم که ظاهرا اصلیتشان فرانسوی است و فرانسه را به لهجه کبکی بلغور نمی کنند. به اندازه دو ساعت نشستیم سر کلاس , گوش به حرف استاد و زل زدیم با تابلو بلکه بفهمیم این فرانسه هایی که می گویند در مورد چیست.
باز هم جای شکرش باقیست که در کل متوجه شدیم موضوع چیست. حالا وارد جزئیات نشدیم. مثلا فهمیدیم که موضوع در مورد آب دریا است و شوری و غلظت و عمق و درجه حرارت و این چیزها اما اینکه ربطشان به هم چیست و بقیه حرفها چه بود ماند برای وقتی که بیاییم خانه , کاغذ ها را بگذاریم جلویمان , کلمه ها را ترجمه کنیم ببینیم حرف حساب چه بوده. وسط کلاس هم که تنفس دادند! رفتیم خدمت استاد که ما جدید آمده ایم و زبان بلد نیستیم و ایشان هم فرمودند اصلا مهم نیست , هر جا نفهمیدید علامت بدهید دوباره توضیح می دهم , نمی دانم لابد فکر کردند به فاصله چند ثانیه بنده زبانم خوب می شود. پرسیدیم اشکال ندارد ما به انگلیسی بلغور کنیم , فرمودند خیر , اما جوابتان را به فرانسه می دهیم چون انگلیسی بلد نیستیم , البته آرامتر حرف می زنیم که شما بفهمید. خدا خودش حفظمان کند.
فقط خوبیش این بود که امتحان نداریم , مقادیر متعنابهی مشق می دهند که باید انجام دهیم , موضوع می دهند که تحقیق کنیم و بعد هم نتایج تحقیقاتمان را برایشان پرزنت کنیم! باز هم خدا خودش زبانمان را باز کند.
حالا هم یک کتاب در باب مهندسی اقیانوس شناسی بستند به ریشمان که بخوانیم بفهمیم دنیا دست کیست. نمی دانیم به درگاه خدا چه کرده بودیم که سر از اینجا در آوردیم.
حالا هم قرار است زندگیمان وارد مرحله جدیدی بشود. باید برنامه نویسی هم یاد بگیریم , سر پیری چه چیزهایی از آدم می خواهند. برویم به کارمان برسیم که زندگی دارد دشوار می شود.