زن روزهای ابری جان
خبری ازت ندارم. حتما حالت خوب است و یک گوشه مشغول زندگیت هستی. چیزکی می نویسی و می خوانی و با خوشی های کوچک زندگی می کنی.
اگر حال مرا هم بپرسی می گویم خوبم. من هم یک گوشه درگیر زندگی شده ام. چیزی نمی خوانم, چیزی هم نمی نویسم و هنوز خوشی های کوچک زندگیم را اینجا پیدا نکرده ام. سخت است بخواهی با نا آشناها خوشی کنی. امروز دلم برای ماگ زرد و پتوی چهارخانه بنفش تنگ شد . می دانی از روزهایی که بعضی چیزها مال من بود خیلی دور شده ام , الان دیگر چیزی مال من نیست , یا امروز هست و فردا نیست , ماگ خردلی و شرابی و سفید , نه آنها مال من اند نه من مال آنها ....
اینجا توی خیابان راه می روم و مردم را نگاه می کنم. حتما آنها هم خوشی های خودشان را دارند. توی مغازه لا به لای لباسها می چرخم , شلوارهای تنگ با پاچه هایی که مثل لوله تفگ است , یک چیزهایی که نه بلوز است نه پیراهن و پایین اش تور دارد , بلوزهایی که کلاه دارد , بلوزهایی که رنگ وارنگ اند و روی هم پوشیده می شوند , چکمه هایی که پشم دارد , شال گردن های رنگی , گردنبند های مهره دار , کلاه های منگوله دار , بعضی هایشان را دوست دارم , شاید این هم یک خوشی باشد که چرخی بزنی و رنگها را ببینی .
یادت هست می گفتم آدم باید به دلش احترام بگذارد ؟ خودم یادم رفته بود. نه که احترام نگذاشته باشم , گاهی وقتها اصلا یادم می رود که چه جور احترام می گذارند. خوشی دیگرم لا به لای قفسه های خوراکی پیدا می شود . بین قفسه ها می چرخم و روی بسته ها را می خوانم , گاهی هم یکی را بر می دارم , اما زیاد نه. می دانی دیگر مصرف نمی شود. زمانی که لای قفسه ها می چرخم مرا یاد خانه می اندازد , خانه چه کسی را نمی دانم , یک جایی که بشود خانه صدایش کرد . دختر جان نمی دانی چه دردی دارد وقتی احساس تعلق نکنی , وقتی چیزی مال تو نباشد , می دانم که چیزها از این راه می آیند و از آن یکی می روند اما همین زمان بودنشان هم یک دلخوشی است دیگر.
می دانی انگار توی یک سمساری ایستاده باشی و اصلا ندانی که چه چیز را انتخاب کنی. وقتی دور و برت شلوغ باشد قشنگی هیچ چیز را نمی بینی , دیگر ماگ زرد معنی پیدا نمی کند از بس که جلویت ماگ چیده اند.
دارم دنبال ساعتهای گمشده ام می گردم , یکساعت اینجا , یکساعت آنجا , ساعتهای مرده ای که زنده اشان می کردم , با حرفی , سخنی , شعری ؛ حسی ...حالا همه چیز ماشینی شده انگار , برای من , نه که اینجا ؛ چند وقت است که اینطور شده. دلم برای سادگی ام تنگ شده.
این روزها هم می گذرد , مثل بقیه که گذشته , چند خطی هم اینجا می نویسم , ثبت می شود برایم , برای بعد ها که برگردم نگاهشان کنم .
بقیه حرفها باشد برای دیرتر , شاید چیزکی پیدا کنم که مال من باشد و ازش برایت بنویسم , از دلشوره های شیرین دیر آمدن و زود رفتن , از چه کنم هام , از انتظار کشیدن و توی راه دویدن. از چند خطی که برایم این گوشه و آن گوشه نوشته شود و از دهانی که اسمم را صدا کند.
به مادرت سلام مرا برسان. مواظب خودت باش و وقتی باران روی شیروانی می زند توی بالکن بایست و برایم دعا کن

مریم گلی