صد دفعه نوشتم و پاک کردم. یک هفته نبودم. مهمان آدمهایی که ندیده بودمشان اما بهم محبت کردند. حالا غریبه شده ام. با خودم. با اینجا. همه چیز را زود فراموش می کنم. هر چیز جدید جذبم می کند. حافظه تاریخی ام پاک ناپدید شده. کتی را دوباره دیدم. با هم حرف زدیم. جای دوست اینجا خالی است. آیدا را هم دیدم. یک دوست جدید به دوستانم اضافه شد. لیستم هی اضافه می شود و گهگداری یکی دو تا خط می خورند. هر کدامشان یک طرفند. هفته دیگر کلاسهایم شروع می شود. دلم شور می زند . برای چیزهایی که در پیش است. برای زبانی که باز نمی شود. برای روزهای مانده تا بهار. برای آنکه دارد می رود. برای خودم. برای همه چیز. من مادر دلشوره های زمینم. وسطش خنده ام هم می گیرد. از روزهایی که گذشت. از خنده های ته دلمان. از چراغهای زرد و قرمزی که پشت سر گذاشتیمشان. از صندلی های چرمی ماشین که سرد بود و گرم می شد. از صدای بلند آدمها و دستهایی که روی میز کوبیده می شد , از دور هم نشستنها و بازی کردنها و لذت بردنها. من اصلا به دلشوره عادت دارم. انگار نباشد زندگی هم بهم نمی چسبد.