یک کمی کسل شده بودم شاید. نه از سر بی حوصلگی , که این چند روز گذشته یکی از جنبه های نسبتا پنهانم ظهور کرده و فعلا با هم از زندگی لذت می بریم. شاید مال این بود که سر کلاس از همان دقیقه اول عقب بودم. کند شده بودم. توان دنبال کردن حرفهای معلم را هم نداشتم. موقع سوار شدن اتوبوس هم که همکلاسیم چند جمله ای حرف زد فقط یک لبخند پت و پهن تحویلش دادم و سوار شدم. چند قدم که رفتم چشمم افتاد به همان مسافر همیشگی , مرد قد بلند درشت هیکل با تیپ کارگری که یک کمی هم کچل است و صورتش هم جای آبله دارد , مرا که دید کاملا خوشحال شد , سرش را برگرداند عقب که ببیند کجا نشسته ام و یک لبخن پت و پهن هم تحویلم داد. یکی دو بار هم برگشت که یک وقت جا به جا نشده باشم . یک دفعه یاد چند سال پیش افتادم و این دو خطی که نوشته بودم. هر جا که باشی آسمان همین رنگ است ظاهرا. خنده ام گرفت. دلم برای روزهای گذشته تنگ شد. راستش را بخواهید ته دلم خوشحال هم شدم که کسی از دیدنم خوشحال شده....
