پای کامپيوتر نشسته ام . قرار است کار کنم اما حوصله ام نمی آيد. راستش الان حوصله خيلی چيزها را ندارم.
حوصله ام برای قيافه های جدی بدون لبخند ... لباسهای تيره و بلند ... بحث های جدی و عميق ... فکر کردن ... بدبينی و نا اميدی ... قهوه تلخ ... آسمان بدون خورشيد ... موسيقی غمناک ... قضاوت کردن ...بزرگانه رفتار کردن ... به آينده فکر کردن ... جدی بودن و ... کاملا پر شده است. الان به تنها چيزی که می توانم فکر کنم روزهای آفتابی و گرم ... لباسهای شاد و رنگی ... شير و شکلات ... آواز شاد... رقصيدن روی لبه ديوار با دستهای باز... خنده ... رنگ و رنگ و رنگ ....