جمعه است , مثل همه جمعه ها چهار نفريم , من و امير شوهرم , ساقی و حسين شوهرش . توی جاده خاکی که پر از دار و درخت است و آخرش قرار است به جايی برسيم پشت سر هم قطار شده ايم. ساقي اول صف است , مثل اين بيست سال گذشته که خوشگلي و لوندي و سر و زبانش بردتش سر صف , امير دنبالش مي رود , لابد مثل همه عمرش که دنبال يکي بوده , حسين مي ايستد براي من که حتما از سر ادب است و نشان اصالت خانوادگی اش , من هم نفر آخرم , با اين شکم نصفه نيمه که سنگينترم کرده جای زيبایِ مظلومِ ته صف را گرفته ام. خسته ام , يواش تر می روم تا حسين جلو بيفتد. دلم مي خواهد بخوابم و دنباله خواب ديشبم را ببينم , خواب امير را که بعد از مدتها با من آمده بود توي پارک يا جايي شبيه آن نشسته بود و تند تند با هم حرف مي زديم . يک روسری کوچک قرمز برايم آورده بود که مثلا يادم بوده يا چه مي دانم دلش برايم تنگ شده , من هم غش غش مي خنديدم و آخرش را می کشيدم . می خواست چيزي برايم بگويد که صدايش دور شد , انگار داشت پای تلفن حرف می زد , صدايش شاد بود و خوابم را پراند , ساقی آنطرف خط بود و براي جمعه خودشان و من و حسين برنامه ريختند.
محکم می خورم به حسين . اصلا نفهميدم بچه ها کی برايم ايستادند . ساقي غش غش مي خندد " وای رويا حواست کجاست ؟ پاک قاطی کرديا ! شکمت که طوری نشد؟ "
سر تکان می دهم که برای شکمم نترسد , دلم آشوب است , خنده های کشدار ساقی کفری ام می کند , بوی کالباس از تو ساک دست حسين می زند زير دماغم , بر می گردم طرف امير و روی تی شرت سرمه اي که ساقی برای تولدش گرفته بالا می آورم .
" واي رويا چی شد؟ چرا حالت به هم خورد؟... اصلا از صبح معلوم بود حالت خوب نيست ... شب خوب نخوابيدی ؟ کاش امروز نمی اومدی ... امير تو که اذيتش نکردی؟ نکنه بچه طوری شده باشه ؟ "
امير نگاهم مي کند . گوشهايش قرمز شده . خوشحالم که وسواسي است . حسين برايم آب می آورد " رويا جون اين آبو بخورين , صورتتونو هم بشورين ... اين آبنبات رو بذارين دهنتون , حتما فشارتون افتاده پايين "
ساقی می خندد " وای رويا حسابی ترسيدم ها ... امير خدايی چه باحال شده بودی , بی خيال بابا حسين يه تی شرت اضاقه تو ساک داره " . حرفشان گرم می شود و از لباس عق زده مي رسند به فلسفه زندگي و عشق و آزادي و اين چيزها . لجم مي گيرد از خودم , از حسين , که هوای همه را دارد , بي صدا مي رود و گاهي با لبخند بر مي گردد طرف ساقي تا صورتش را ببيند و دلش برای زنش غش برود .
آفتاب افتاده روی سر امير , مي آيد طرف من و دستش را می اندازد دور شانه ام که لابد توي سايه باشد . ساقي صدايم مي کند " واي رويا , يه مغازه پيدا کردم لباس حاملگيای خوبي داره , از اين امليا نيست , فردا ميام دنبالت بريم اونجا. هفته ديگه مهمونيه لباس نداري " .
جمعيت زياد تر شده , رسيده ايم . چشمم که مي افتد به خانه قديمي گريه ام مي گيرد. ساقي تا تمام خانه هاي قديمي دنيا را نشانمان ندهد و زير و رويشان نکند دست از سرمان بر نمي دارد. روي پاهايش بند نيست . چشمم دنبال کتوني هاي سفيدش است که روي زمين خاکي مي دود , مي ايستد و مي چرخد , انگار می رقصد . وارد حياط مي شويم , حسين از در و ديوار عکس مي گيرد و ساقی يک بند حرف می زند , مي رود بالای پله ها " واي چقدر اينجا جالبه , امير هيچ مي دوني اين خونه رو کي ساخته؟ خيلي جالبه , اينجا سردابم داره ,بيا بريم تو خونه , واي فکرشو بکن صد سال پيش کي اينجا وايساده بوده ؟ واي ... "
می رويم تو. همه چيز معمولی است , توی سالن زنجير کشيده اند که جلو نرويم , چند تکه مبل و ميز گذاشته اند , يک فرش هم افتاده کف اتاق , ديوارها مثل چلو کبابی آينه و شيشه دارد , يک نقاشی بزرگ روی ديوار روبرو زده اند . يک مرد است با سبيل پر پشت و کلاه بلند مشکی که روی صندلی نشسته و دستش را روی عصا گذاشته , تو دست ديگرش يک دستمال قرمز است . عجب چشمهايی دارد , بعد از اين همه سال از آن دور هم ته دل آدم را می لرزاند .
راهنما مدام حرف می زند " خانومها و آقايون , اينجا اتاق پذيرايی بوده , صاحب خونه مهمانهاشو اينجا می ديده , اين مبلها که می بينين کار فرانسه است , نقاشيهای روی ديوار از روسيه اومده , فرشی که کف اتاق افتاده کار اصفهانه , اون تابلو هم که روبروتونه نقاشی اولين صاحب خونه است که نقاشش معلوم نيست , در مورد صاحب خونه اصلی اطلاعات زيادی نداريم , ظاهرا ... "
حوصله گوش دادن ندارم , هوا دم کرده و دلم می خواهد بروم بيرون اما حسين دستم را محکم گرفته است " رويا جون از من جدا نشين , اينجا شلوغه تنه می زنن , يک وقت می خورن به شکمتون , بايد مواظب باشين " ,
می رويم اتاق بغلی , " خانمها و آقايان اينجا اتاق کار صاحب خونه بوده , همونطور که می بينين ميز کار از خاتمه , صندليها هم مال لهستانه, ... " , آنجا هم خبری نيست , چند تا پسر بچه جيغ می زنند و دنبال هم کرده اند , يکی شان به من تنه می زند , ساقی دستش را می گيرد و می زند پس کله اش " توله سگ ندو , چه خوب من بچه ندارم ها وگرنه تا حالا خودمو کشته بودم , مگه نه حسين ؟ " .
حسين دست ام را ول می کند , می دانم بچه می خواهد اما نمی شود , يعنی نمی تواند , لابد برای همين چار چشمی مواظب شکم من است , امير چه ؟ بچه می خواهد ؟ من چی؟ می خواهم ؟ دنبال چشمهای امير می گردم, گوشه چشمهايش تنگ شده است , چه فکری می کند ؟ به من ؟ به بچه ؟ " وای امير چه خوبه بچه مون , خاله اشم ديگه , دختره ها , پسرا ديوونه ان ... مگه نه رويا ؟ " , به ساقی ؟ چرا مواظب من نيست ؟ اتاق بعدی نهار خوری است , ميز را چيده اند , بشقابها لابد ليموژ فرانسه است و ليوانها هم کريستال فلان جا , مال هر کجا باشد مهم نيست , مي خواهم بروم دستشويي , يک جوری بچه ها را گم می کنم , راهنما مي گويد بايد بروم پشت ساختمان , دلم شور می زند , حياط پشتی قشنگتر است , هر چه می گردم تابلويی نمی بينم , آفتاب می خورد فرق سرم , کاش آبنبات حسين را خورده بودم , يک ورودی به زيرزمين هست , شايد همين جا باشد , پله هايش زياد است اما خنکي که از آن تو ميايد بيرون وسوسه ام مي کند.
پهلويم درد گرفته , از پله ها می روم پايين , بوی نم و کپک می زند زير دماغم و دلم آشوب می شود , دستم را مي گيرم جلوي دهانم و تند تر مي دوم , سکندری می خورم , دستم را مي گيرم به ديوار که سرد و لزج است , دلم به هم ميريزد , هل مي شوم و نمي فهمم پايم را کجا مي گذارم , ليز می خورم , انگار وسط زمين و هوايم , بالا مي آورم روي لباسم و محکم مي خورم زمين , سرم می خورد به جايی و درد مي پيچد توي تنم.
چشمم را که باز مي کنم همه جا تاريک است , گيجم , سرم درد می کند , يادم مي افتد آمده بودم دستشويي , چه بويی می آيد , کپک نيست ... انگار ترياک است , دستم را مي گيرم به ديوار که بلند شوم , مور مورم مي شود , شکمم درد مي کند , صدايي مي شنوم , انگار يکي نفس مي کشد , بريده بريده , مي ترسم , سرم را نبرند؟ همه اش تقصير ساقي است , چشمهايم انگار نمی بيند , صدای زوزه است ؟ حيوان نباشد ؟ اين دستشويی کوفتی کجاست ؟ انگار يکی گريه می کند , نمي توانم بلند شوم , چار دست و پا از کنار ديوار راه مي افتم , صدا نزديکتر می شود , دستم به چيزی می خورد, سرم را می آورم بالا , صورت به صورت می شويم , می خواهم داد بزنم ولی نمی شود , نمی توانم , دو تا چشم وحشت زده نگاهم مي کند , دختر است , نفسم بالا مي آيد , نمي تواند سرم را ببرد , موهايش خيس عرق است و چسبيده به سرش , چارقدش زير گلويش سفت شده , انقدر که می لرزد النگوهايش صدا می دهد , تکيه مي دهد به ديوار , من هم همينطور , چيزی توی بغلش تکان می خورد , می ترسم , دلم به هم مي خورد , بازش مي کند , بچه است , انگار تازه به دنيا آمده , دور دستش يک پارچه قرمز بسته اند , نکند بچه را دزديده ؟ شکمم را محکم می گيرم . دستم را مي گيرد " خانوم , شما رو به خدا بهشون نگيد من اينجام , خانوم همه النگوهام مال شما , کمکم کنيد , خانوم بچمو مي خوان ,منو می خوان , خانوم بذارين من از اينجا برم , خانوم هيچي نمي خوام , فقط از اينجا برم " . همهمه می شود , گوشهايم زنگ می زند , صداي پا مي آيد, دارند مي آيند , قلبم تند تند می زند , خيس عرق شده ام , می ترسم بمانم , بلند می شوم و بچه را بر مي دارم , دستش را مي کشم که بدود . نمی دانم کجا می رويم فقط توی راهرو ها می دويم , از چند تا پله مي رويم بالا و پشت ديوار قايم مي شويم ,تاريک است , نمی بينمش , صدايش می پيچد توی گوشم , " نبات خانوم بچمو مي خواد , من بچمو دوست دارم , نبات خانوم رم همينطور , سالار خانو بيشتر از همه , سالار خان منو دوست داره , خودش گفت نبات خانوم زنشه اما دلش پيش منه , هيچ کس نمي دونه , خودش مي دونه و من و نوشته های تو جعبه اش , ديشب ترسيده بود , يواشکی اومد پيشم , گفت جانم , عزيزم , خانومم , پريشاد فرار کن , می ترسم اتفاقي برات بيفته , فکر منو نکن , برو , خانوم خواستم همون شبونه برم که دردم گرفت , مي ترسم , نبات خانوم خودش خواست که من بيام , پسر مي خواست برا سالار خان , بچم دختره ولی مي ترسه سالار خان ترجيش بده به دختراي خودش , خانوم من نمي خوام بميرم , من فقط مي خوام برم , سالار خانم بمونه اينجا , مهرش که تو دلم هست " , صدايش دور می شود , فرياد بلند مي پيچد توي راهرو , زير طاقي , جيغ می زنم و می دوم , زير پايم خالی می شود .
پلکهايم سنگين است , لای چشمهايم را باز می کنم نور می زند , سايه ای می بينم , داد مي زنم " سالار خان کمک " , يکی دستم را می گيرد , گرم می شوم , " رويا اينجايی؟ " , " سالار خان دير رسيدی " , "" رويا اينجا چيکار می کنی ؟ سالار کيه ؟ خوبی رويا؟ همه جا رو گشتيم , حرف بزن رويا , صورتت چي شده ؟ کجا خوردی ؟ رويا ؟ رويا ؟"
روی زمين نشسته ام , صورتم داغ است , دست مي کشم روي لبم , خون مي آيد ,يکی دستمال قرمز را از دستم مي کشد بيرون و لبم را پاک مي کند , همه می آيند تو , هوا دم کرده , يکي می گويد " بچه اش نيوفته ؟ , رنگش پريده , ببريدش دکتر " زير بغلم را می گيرند و از خانه مي آييم بيرون , يکی محکم بغلم مي کند , يکی داد می زند و دعوا می کند , يکی آب می ريزد روی سرم و دستمال می دهد دستم و می گويد " می رم ماشينو بيارم " .
چشمم می سوزد , گلويم گرفته , شکمم آرام است , محکم مشت می زنم شايد تکانی بخورد . راه مي افتيم , اشکهايم می ريزد , شکمم را محکم می گيرم و داد می زنم " اين سالاره , بچه منه , بچه هر کيه که دوسش داره , ... خوش خنده اس , ساقي هم دوسش داره , مگه نه ؟ , بذارين زنده بمونه , باهاش حرف بزنين ... حرف بزنين ... , حرف , اگه دوستون نداشت رو لباسش عق نزنين , اگه چشاش تنگ شد , تنهايی درد داره . . . درد, بگين نوشته هاشو بخونه , بلند . . . بلند ... بذازين تو جاده خاکی برقصه , حرف بزنه , دنبالش برين , می دونه که تنهايی درد داره ... بذارين دستتونو بگيره , که گم نشين , تنهاش نذارين , گاهی برين تو خوابش ... بگين دلتون براش تنگ شده ,نذارين ته صف بمونه ... تنهايی درد داره ... مواظبش باشين , راستشو بگين , اونور خط کيه , دستمال قرمزشو گم نکنين ... نذارينش تو سرداب , تنهايی خيلی درد داره ... خيلی ..... "