نمی دانم شاید گفتنش مسخره باشد. مثل خیلی از کارهایی که می کنم , حرفهایی که می زنم , فکر هایی که به سرم می زند. از بس اینجا همه چیز را گفته ام
برایم عادت بدی شده , در دنیای واقعی هم , به هر کسی که می رسم , فکر می کنم وظیفه دارم از سیر تا پیاز را برایش تعریف کنم , از اینکه چه بودم و چه می کردم تا اینکه چه هستم و چه می کنم , هیچ کس هم نیست بهم بگوید آخر به مردم چه ؟ مگر می خواهند غذا سفارش دهند که برایشان از مواد اولیه ات و نحوه پختنت ! حرف می زنی؟
درست مثل تشک هایی شده ام که بازشان می کنی و پنبه اشان را می زنی , همان ذراتی که توی هوا به پرواز در می آیند و جلوی دیدت را می گیرند , از بس به خودم فکر کردم و خودم را حلاجی کرده ام و زده ام احساس می کنم تمام وجودم شبیه ذره در هوا شناور شده , فرقم با تشک این است که دوباره پنبه ها نریختم تو و درش را نبستم.
حالا احساس بدی دارم , احساس نمی کنم بک موجود منسجم هستم, همه ذراتم در هوا پخش و پلا شده اند و من اصلا نمی توانم به خودم – به عنوان یک مجموعه – نگاه کنم. درونم خالی است. بعضی قسمتها را انقدر زده ام که شفاف شده , آنطرفش پیداست , هر چه بیشتر می گردم کمتر پیدا می کنم.
چیزی توی زندگیم گم شده که نمی دانم چست. شاید خودم , نه , خودم هستم. تکه تکه شده ام. این به گمانم تعریف بهتری باشد. سخت است بخواهی این تکه ها را دوباره جمع کنی و درش را بندی و استفاده بکنی تا دوباره سفت شود و پروسه را تکرار کنی.
خسته شدم. از بس که همه چیز را از درون کشیدم بیرون , تر و تمیزش کردم و با توضیح اضافه گذاشتمش توی ویترین. می فهمید چه می گویم؟ خیلی خودم را نمایش داده ام. از آن طرف بام افتاده ام.
حالا هم دارم به مرز جنون می رسم. حتی این را هم نمی توانم تشخیص دهم. هیچ احساسی نسبت به خودم و اطرافم و روزگارم که خوب است یا بد, راضی ام یا ناراضی , شادم یا ناراحت ندارم. چیزی درک نمی کنم. گیج شده ام