دارم داستان تعریف می کنم. می دانم برایت صبح زود است. باز طبق معمول شب فیلم دیده ای و خیلی دیر خوابت برده. الان هم روی تخت دراز کشیده ای و گوشی بغل گوشت است و فاصله بین جمله ها را چرت می زنی. اینها را برایت می گویم و از خنده غش می کنی. همه چیز برایم آشناست. فیلم دیدنت , خوابیدن و غر زدنت , خنده های از ته دلت ...
برای تو ولی صبح زود نیست , بیدار شده ای , دوش گرفته ای , صبحانه را هم به گمانم خورده ای , فقط مشکل این است که وقتی زنگ می زنم گوشی را بر نمی داری , از ترس اینکه کسی کار داشته باشد , میرود روی انسرینگ و صدایم که بلند می شود گوشی را بر می داری , داری برایم داستان تعریف می کنی , اتفاقی که افتاده و حرفهایی که زده شده , از گذشته و آینده , از فامیل و غریبه , از سیاست و هنر, از آدمهایی که برایم سلام رسانده اند, صدای قدمهایت را می شنوم , از کنار میز نهارخوری رد می شوی , تا ته سالن می روی , اگر روی میز آجیلی مانده باشد یک بادام هم بر می داری , دور می زنی و دوباره بر می گردی , عادت به نشستن نداری وقت حرف زدن مگر اینکه خوابت بیاید...
دارم داستان تعریف می کنم. برای خودم, یا شاید برای تو که عمود بر من نشسته ای , از نگاههایی که از روی صورتها می گذرند و روی چشمها یک لحظه می ایستند , از آدمهایی که توی خیابان از کنارت رد می شوند و عاشقشان می شوی, از آدمهایی که فقط چند ماه همدیگر را می بینند , نگاهم به نوشته های روی دیوار است که می آیند و می روند و صدای مرد کنار دیوار توی گوشم می پیچد. نوشته ها رد می شوند و صدا از گوشهایم می گذرند و من باز هم به تو فکر می کنم که عمود بر من نشسته ای و برایت , برای خودم, داستان می سازم.
