بفهمی که روزت گه مرغی ست . که دیشب تا قبل از خواب همه چیز خوب بوده , بعد خوابت نبرده . بفهمی حالت بد شده. پنجره هم باز بوده , پاهایت یخ کرده. هی خودت را زیر ملافه و پتو جمع کردی , پاهایت را آوردی تو شکمت ولی فایده نکرد. بالاخره سه صبح پا شدی پنجره را بستی البته فقط جداره اول را !
صبح هم دلت نمی خواسته بیدار شوی. بچه ها بیدار شدند و صبحانه خوردند و حرف زدندو شروع کردند به درس خواندن تو هنوز سر جایت وول می خوردی. بلند شدی , جایت را جمع کردی ,صبحانه خوردی , آمدی پای اینترنت , اینجا هم خبری نبود , هی به خودت فحش دادی که مگر قرار نبود به کارهایت فکر نکنی ؟ اگر درست شد که چه بهتر اگر هم نشد هیچ اشکالی ندارد. همه اینها را می گویی باز هم دلت می خواهد تکلیفت معلوم بود و با خیال راحت زندگیت را می کردی. بعد دوباره فکر می کنی حالا چه آش دهن سوزی هست ؟ تو که باز دوباره رفتی سراغ آن چیزی که برایت بهتر است و به اینکه چه را بیشتر دوست داری توجهی نکردی و بعد مثل همه دفعه های پیش , این جور مواقع یاد عطا بیفتی و بهش حسودی کنی مبسوط که با کارش حال می کندو حداقل از بخش کاری زندگی اش راضی است و بخش احساسی اش هم به تو ربطی ندارد. تو چی که نه از کاریت راضی هستی و نه از احساسیت .
بعد فکر کنی شاید یک مدیتیشن بد نباشد و وسطش خوابت ببرد و تخت تا دوازده ظهر بخوابی و بعد هم از خواب بلند شوی , هوا هم که کیپ تا کیپ گرفته باشد , امیدوار باشی که کلاس عصر حالت را بهتر کند , برای خودت نسکافه درست کنی (نسکافه که چه عرض کنی! یک لیوان شیر با یک کم نسکافه آنقدر که یک رنگ ملایمی بگیرد و خیلی هم تلخ نباشد و چه و چه!) بعد دوباره بیایی اینجا و هوس کنی به دوم شخص مفرد یک چیزهایی اینجا بنویسی , بعد به این فکر کنی که چرا انقدر از زندگی جدی بدت می آید و خودت هم مریضی و همیشه می خواهی یک جوری زندگی کنی که انگار همه چیز موقتی است , مثل زمان دانشجویی مثلا , پس بی خود نیست که مادر و پدرت همیشه نگرانند که آخرش می خواهی چه کار کنی و هیچ آخری برای تو معنا نداشته باشد ....
اینها را که نوشتی شاید فکر کنی که چند ساعت دیگر اتوبوس را بگیری و بری تا دم کلاس و بین بچه ها بشینی و حرف بزنی و یک چیزی یاد بگیری و بعدش هم ورزش کنی و خدا را چه دیدی شاید فردا صبح خورشیدی هم در آسمان دیدی و از این فکرها یک لبخند کجی کنار لبت بیاید و تمام!


پی نوشت : همه اینها را بنویسی و تا بخواهی پستش کنی ببینی پستچی آمده و یکی از نامه هایی که منتظرش بودی را آورده و کفش و کلاه کنی و بری دنبال کسی که اولین قدم را برداری و پیدایش نکنی و برنامه بیفتد به فردا و بروی توی غذاخوری دانشگاه بنشینی و قبلش یک چای هم بگیری و از پنجره بیرون را نگاه کنی که مه است و بدون خورشید هم خیلی بد نیست و درخت را ببینی که باران خورده و قطره های باران گرد گرد روی شاخه ها آویزان است و نور هم افتاده رویشان و برق می زنند و تو را یاد چراغهای مهتابی می اندازند یا مثلا گل یخ , و همینطور تماشایشان کنی و دیگر به عطا هم حسودی نکنی و یاد دوست ندیده ات بیفتی که فکر می کند خوشحالی مثل فیلم ریش قرمز نیست که هر هفته از تلویزیون پخش می شد و گاهی هست و گاهی نیست و فکر کنی همیشه هست و هر بار به یک شکلی.