فرانسه خواندن را یک کمی راحت تر گرفته ام. روزها برای خودم می روم طرف کلاس , توی لابراتوار می نشینم و با خودم حرف می زنم. صدایم را ضبط می کنم , صدای ضبط شده را گوش می کنم و به لهجه خودم می خندم. اینطور وقت راحت تر می گذرد. اگر حوصله ام بیاید یکی دو ساعتی هم با این گرامر کوفتی سر و کله می زنم و تمرینی حل می کنم و سعی می کنم چند تا لغت یاد بگیرم. کارهایم به یک جاهایی رسیده است . اگر مشکلی پیش نیاید و اتفاق جدید سر نزند قاعدتا باید تا یکی دو ماه دیگر کارها درست شود. فعلا هوا هم خوب است , نسبتا باز است و آفتابی هم می زند و من هم یک کاپشن خریده ام به نیت زمستان ! که از همین الان تنم می کنم و خیلی هم بهم می چسبد فقط نمی دانم اگر زمستان اینجا باشم چه چیز دیگری باید بپوشم!
تا اینجای کار که همه چیز خوب است اما کم کم ریپ زدنها دارد معلوم می شود!
از وقتی آمده ام این تلفن از دستم نیفتاده. این تلفن لعنتی آخرش زندگی من را به گند می کشد : ) نمی فهمیدم که چرا انقدر علاقه مند شدم که با همه در ارتباط باشم. البته کلا که عشق معاشرت دارم اما انقدر که تلفن باز باشم , نه نیستم! کجایی عطا که ببینی روزانه چند ساعت لا ینقطع! پای تلفن ام. نه به عنوان شنونده ها , گوینده! باورت می شود؟
خوب طبیعی است وقتی زیاد حرف بزنی چرت و پرت هم تویش در می آید و هزار تا مشکل ممکن است درست شود. تازه امروز کامل دوزاریم افتاد که چرا اینطور شدم. فکر کن که شش هفت سال هر روز سر کار بری و حداقل با ده پانزده نفر سر و کله بزنی و با آدمها تماس مستقیم داشته باشی و با دوستهای مختلف کافه بروی و سینما و گاهی تئاتری .. خریدی بکنی , ناهاری بخوری , مهمانی بروی و مهمان دعوت کنی و چه و چه . حالا همه اینها دیگر نباشد , یعنی باشد اما آدمها بشوند دو سه نفر. خوب طبیعی است اگر مثل من آدم پرست ! باشی دنبال جایگزین می گردی. ولی حواسم نیست که این کار زمان می برد. نمی شود با هر کس سلام و علیکی می کنی برش داری بذاری در جایگاه دوست نزدیک. نزدیک شدن به آدمها زمان می برد . آنهم اینجا که قانون و قاعده اش را بلد نیستم. با غیر ایرانی ها قاطی شدن یک کمی (شاید هم بیشتر از کمی!) سخت است. به دوستیهای ساده هم کلاسی و اینها کار ندارم. از زندگی دانشجویی که بخواهی یک قدم بروی آنور تر و دوست تر بشی باید خیلی چیزها را بدانی. اینجا خیلی همه چیز قانون دارد. من هم بلد نیستم. ممکن است یک حرکت اشتباه تجربه هایی برایت پیش بیاورد که چندان جالب نیست. خوشبختانه همان اوایل شوکی بهم وارد شد که باعث شد حواسم را جمع تر کنم.
انقدر این دو ماهه با آدمهای مختلف حرف زده ام و در مورد حرفهایم فکر کرده ام که دارم بالا می آورم. تنش درونی زیادی پیدا کرده ام با خودم , حرف می زنم و پشیمان می شوم , حرف می زنم و فکر می کنم زیاده روی کرده ام , حرف می زنم و فکر می کنم بد حرف زده ام ...من هم که حساس! : )
می دانم اگر کارم درست شود و بخواهم درس خواندن را شروع کنم دیگر اصلا وقت این چیزها را ندارم اما دلم نمی خواهد در همین یکی دو ماه باقیمانده اسباب دلخوری خودم را درست کنم.
می خواهم خودم را تنبیه کنم, دلم می خواهد چند روزی خبر از هیچ جا و هیچ چیز نداشته باشم. خودم باشم و همین دو سه نفری که اطرافم هستند. تا یک کمی ذهنم آرام شود و ببینم راه حلی پیدا می کنم که به یک بالانسی در زندگیم برسم یا نه !