๑
پنجره را باز می کنم , نفس می کشم , عمیق ...عمیق تر ...صدای سکوت می آید , همراه با چک چک قطره های باران .چشمهایم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند. زنده ام , این را خوب می دانم , تک تم عضلات بدنم را حس می کنم , دوستشان دارم , خودم را نیز هم .....
شادم . نه به خاطر کسی یا چیزی . با خاطر زندگی...به خاطر خودم ... برای بودنم
احساس سبکی می کنم ...شادی از درونم می آید و این را خوب می فهمم.
دارم به خدایم نزدیک می شوم. شاید بازگشت دوباره
روزگار شاد و آرام و پر خنده را دوست دارم... شور زندگی را ...
الان , در این لحظه , هیچ کس , هیچ چیز ناراحتم نمی کند. نگران نیستم .
آنقدر حالم خوب است که می توانم با خیال راحت بمیرم
آسمان امشب خیلی نزدیک است .... گرم و زنده , بر شنهای تابستان , زندگی را بدرود خواهم گفت ... زمان در من و من در زمان خواهم خفت ...
