نمی گذارند آدم کارش را بکند دیگر. نمی دانم چه جوری برایتان بگویم. مهاجرت من هنوز شروع نشده. این را شاید دوست دوران کودکی ساکن تورنتو ام! راحت بفهمد. برای من , تا امروز فقط خانه ام عوض شده. یعنی از خانه پدر و مادرم آمده بیرون و رفته ام خانه برادرم. فهمش که سخت نیست؟ از یک جای راحت به یک جای راحت دیگر کوچ کرده ام. از پیش پدر و مادرم آمده ام پیش برادرم و زنش. پس تنها هم نیستم. صبح که از خواب بیدار می شوم تا شب که بخوابم بیشتر وقتمان با هم است. با هم می رویم و می آییم. همان روز اول که آمدم کارت ترانسپورت ! ام را دادند دستم و یک نقشه مترو که کجا بروم و کجا بیایم. بعد هم کم کم اتوبوس ها را یادم دادند , اینکه کجا خرید می کنند و کجا غذا می خورند و چه می خرند , خلاصه کلام اینکه تا الان ساپورتم کرده اند. تازه تکلیفم هنوز معلوم نیست. برای دانشگاه درخواست داده ام و منتظر جوابم . با استادها حرف زدم . اگر جوابم بیاید تازه باید بروم دنبال اینکه اجازه تحصیل و غیره را بگیرم. در نتیجه الان زندگی ام تقریبا توریستی است. هفته ای یک روز کلاس فرانسه دارم که اگر قرار بشود بمانم باید کلاس فشرده تر بردارم. خوب حالا کدام آدم عاقلی وقتی سفرش توریستی است دلش تنگ می شود؟ یک جور با من حرف نزنید که انگار رگ و ریشه ندارم. کسی مرا مجبور نکرده که بیایم اینجا , خودم خواستم , آنهم بعد از این همه سال , پس حداقل این اول کار که همه چیز خوب است و من هم سرم شلوغ نیست و هنوز وارد زندگی جدی نشدم بگذارید از روزهایم لذت ببرم و شنگ و شیون نکنم. وقت برای دلتنگی و نالیدن از مهاجرت و به قول رفیقمان جر خوردگی ! زیاد است . سر جدتان این چند ماه را زیاد به پر و پایم نپیچید که چرا از سختی ها نمی نویسی و چرا الکی به به و چه چه می کنم. واله من هنوز به سختی برخورد نکردم و دلیلش را هم آن بالا مبسوط توضیح دادم. راستش هنوز خیلی قاطی زندگی اینجا و آدمهاش نشدم. می دانم که بد است و برای همین دنبال راهی می گردم تا بیشتر با آدمها در تماس باشم. هفته های اول که کلاس مکالمه انگلیسی برداشته بودم خیلی بهتر بود. بیشتر قاطی آدمها بودم , دلیلش هم این بود که اعتماد به نفس ام خیلی بیشتر از الان بود. ولی الان , با وجود اینکه قبلا فرانسه خوانده ام و خیلی برایم نا آشنا نیست اصلا اعتماد به نفس ندارم. یک جوری انگار قفل شدم. همه اش یاد عطا می افتم که می گفت با همین یک کمی که بلد شدیم خیلی جاها کارمان راه می افتد اما خوب من نه تنها راه نیفتاده ام پس هم زده ام. من که بیشتر وقتها چشمم رو صورت آدمها بود الان زیاد کسی را نگاه نمی کنم , حالا از این موضوع که اینجا مرسوم نیست بگذریم ترسم از این است که کسی سر صحبت را باز کند به فرانسه . مسخره است می دانم اما فعلا تنها مشکلم همین است که زبانم راه بیفتد. خدا را شکر دوستهایم همه جای دنیا هستند. از بابت تنهایی و نبودن دوستهایم هم زیاد مشکلی ندارم. حالا فکر نکنید دلم برای دوستهایم تنگ نشده و چه و چه ! دلم برای همه دوستهایم تنگ شده اما نه اینکه بشینم غصه بخورم. حالا یک مدتی ارتباطمان از راه دور شده مشکلی نیست که.
پریروزها با یکی از دوستانم چت می کردم. می گفت برای چه می خواهی درس بخوانی؟ که خانم دکتر صدایت کنند؟ گفتم اولا که مشکلی با اینکه چه صدایم کنند ندارم , دکتر , مهندس یا همان مریم (این مریم را هم هر کس یک چیز صدایم می کند یک جورهایی اسم خودم و وبلاگم با هم قاطی شده اند) بعد هم من هنوز تصمیم نگرفته ام که دکترا بگیرم. گفت خوب چرا یک دوره نمی بینی که زودتر بری سر کار! گفتم هنوز معلوم نیست بخواهم بقیه زندگی ام اینجا بمانم , می گفت خوب است که هول نمی شوی و سر فرصت کار می کنی. هنوز وقت داری! مسخره ام می کرد دیگر. به خدا اگر من نبودم زندگی خیلی هاتان چیزی کم داشت! کی را می خواستید دست بندازید؟! اما هیچ خیالی نیست. اصلا ناراحت نشدم از حرفش. برای اینکه زندگی من همانطوری پیش می رود که خودم می خواهم و راحتم. اینکه جواب خیلی از سوالها را سر بالا می دهم یا به قول شما برنامه برای زندگی ام ندارم. چرا من هم یک برنامه ای برای خودم دارم. اما ترجیح می دهم روزهایم را زندگی کنم و با توجه به شرایطی که برایم پیش می آید زندگی ام را پیش ببرم. هیچ عجله ای هم ندارم که کارهایم را زود زود بکنم و دست به سینه بشینم و منتظر مردن باشم یا اینکه منتظر بازنشستگی ام بمانم تا آن موقع از زندگی ام لذت ببرم. یک درسی خوانده ام , شش هفت سالی کار کرده ام , حالا دلم خواسته دوباره درس بخوانم , اصلا می خواهم یکی دو سال زندگی ام را همینطوری بگذرانم , مشکل کجاست ؟
من هم به روزهای پیری فکر می کنم , اینکه یک وقت نکند محتاج کسی باشم , تا الانش زندگی ام گذشته و خدا بخواهد از این به بعد هم می گذرد.
خلاصه اینکه فعلا خوشم , هر وقت هم که به موقع سختی و دلتنگی و بدبختی رسیدم و وارد مرحله جر خوردگی شدم همه را ریز به ریز به اطلاع می رسانم, موافقید ؟
فعلا دارم فکر می کنم چطوری بیشتر وارد زندگی اینجا شوم , جز کلاس رفتن راه دیگری هست؟ در ضمن اجازه کار هم ندارم!