پشت میز نشسته ام. قرارم این است که درس بخوانم و نمی خوانم. هوا خوشبختانه آفتابی است. از پنجره بیرون را نگاه می کنم که همه چیز زیبا و قشنگ و آرام است البته اگر تعمیرات همسایه روبرویی بگذارد! به مادرم فکر می کنم , به روزهای گذشته و به نظرم می آید که همه چیز چقدر دور است و انگار هیچ خاطره ای برایم نمانده. هر چه می گردم نشانی از دلتنگی پیدا کنم چیزی دستم را نمی گیرد. پاک پاک . انگار همه چیز مال زندگی قبلی ام بوده و حالا فقط یک رد محو و دوری ازش مانده.
کسی پشت پنجره صدایم می کند. آمده است دنبال خوراکی. صورتش را می مالد به توری و توی بالکن همه چیز را امتحان می کند شاید چیز قابل خوردنی پیدا شود. برایش پسته می برم. درش که بسته باشد سر فرصت می شکند و بازش می کند. می خواهم توری را باز کنم اما انقدر که چسبیده می ترسم در باز شود بیاید تو. آن وقت بیرون کردنش کار من نیست. لای توری را باز می کنم سرش را به زور می آورد تو. از بس که گشنه است دیگر از من هم نمی ترسد.
هما زنگ می زند. مثل همه پنجشنبه ها. از روزها و آدمهای مشترک می گوید که همه شان کمرنگ شده اند. زمانی دل کندن برایم غیرقابل تصور بود و حالا انگار از هر کاری راحت تر است. فکر می کنم از عهده بر می آیم؟ همه چیز به نظرم سخت و شدنی است. حالا سختی اش قیدم را بزند یا شدنی اش نگهم دارد نمی دانم. به احساساتم نگاه می کنم. منظورم همان احساسات رقیق عاطفی است! نیستند انگار. نمی دانم کدام گوری رفته اند که پیدایشان نمی کنم. آنهم برای من که با همین احساسات خودم را نگه می دارم نبودنشان زندگیم را خسته کننده می کند. این رقیقیات! که نباشند بی حوصله می شوم.
هر دو خطی که می خوانم بیرون را نگاه می کنم. ولی هیچ فکر شیرینی به ذهنم نمی آید. از همانها که بخواهی بهشان فکر کنی و برای خودت داستان ببافی و لبخندی هم بیاید گوشه لبت. می دانم که اینجور نمی ماند. بزودی از گوشه ای سرباز می کند و می ریزد بیرون. دوستم همچنان بالکن را زیر و رو می کند برای خوراکی و دلم نمی آید چیزی برایش نگذارم. دلم می خواهد بغلش کنم اما می ترسم چنگم بزند. دلم چیزی می خواهد, مثل مدیتیشن , یک چیزی که ذهنم پاک بشود , آرام , بلکه این احساساتم را توی آن شلوغی پیدا کنم. لازمشان دارم. اگر باشند خیلی چیزها ممکن است عوض شوند. باید به گلها هم آب بدهم , دارند خشک می شوند به گمانم.
نمی دانم , روزگارم فعلا همین است. حالم خوب است , مخصوصا وقتهایی که آفتاب هم هست. شبها هم ورزش می کنم. می دوم و سعی می کنم روحم را هم پرواز دهم! به خاله فردوس هم فکر می کنم و اینکه در حال به سر می برد و به قول خودش چپ و راست در ترابل! می افتد.

زندگی برای خودش و خودم می گذرد , اما گاهی بعضی چیزها که باشند شیرین تر و شاد تر می گذرد , گاهی حتی یک کلیک کوچک زندگی آدم را عوض می کند. روی تردمیل می دوم و فکر می کنم کی می شود که کلیکی دوباره زده شود.