دلم برای روزهای شلوغ گذشته وبلاگم تنگ شده. همان موقع ها که کلی شور برای نوشتن داشتم. کلی چیز به ذهنم می رسید . عشق نوشتن داشتم خلاصه. برای روزهای سه شنبه ای که کفش و کلاه می کردم برم داستان خوانی . نمی دانم آن همه عشق و ذوق کجا رفت . پیداش نمی کنم. شدیدا دلم می خواهد بنویسم اما تلاشم به نتیجه نمی رسد. مذبوحانه است. وقتی هم یک چیزهایی می نویسم و جوابی نمی گیرم از خواننده هام , بیشتر توی ذوقم می خورد که باز هم مزخرف نوشته ام . می دانید که چشمم شدیدا به دهان (یا دست) خواننده هاست.
نمی دانم همه اش نشسته ام خدا خدا می کنم اتفاقی بیفتد و ذوقم دوباره برگردد.
باز دارم می افتم روی آن دنده که با خودم سر لج باشم . این وقتها خفه خون مرگ می گیرم. خواب دیشبم یک جوری بود. چیز خاصی نبود اما رویم اثر گذاشته. قلقلکم می هد که لج کنم. مثل همیشه با خودم... احمقانه است ....
