شانس آدم که صدا نداره. حالا دقیقا همان روزی که برای اولین بار تنهایی قرار بود برم کلاس باید یک دیوانه ای بخواد چند نفر را بکشد . از همان اتفاق ها که هر سی سال یکبار می افتد و مترو را هم به خاطرش ببندند. این شد که بنده وقتی از کلاس بیرون آمدم خودم را وسط خیابانی پیدا کردم که نه سرش را بلد بودم و نه تهش را. فقط می دانستم مقصد بعدی همان دور و بر است. این شد که یک ساعت و نیم زیر باران شدید توی خیابان چرخیدم باز خدا پدرشان را بیامرزد که جا به جا نقشه محل را گذاشته بودن. خلاصه به مقصد دوم رسیدم. اما برای کاری که داشتم دیر شده بود. فکر کردم برگردم خانه بهتر است که بچه ها نگران نشوند. گرفتن اتوبوس , آنهم وقتی که نمی دانی کدام خط را سوار شوی و می دانی که باید دو بار خط عوض کنی کار راحتی نیست. اما نگران نبودم. خنده ام گرفته بود از خودم که نه نقشه داشتم نه اسم خیابان را بلد بودم نه شماره خط را می دانستم و نه چتر داشتم نه ساعت آنهم توی شهری که هنوز شمال و جنوبش را نمی دانم . بالاخره رسیدم خانه اما کسی نبود. حدس زدم که ممکن است بچه ها دانشگاه باشند. رفتم و نبودند. دوباره برگشتم خانه. باز هم کسی نبود. می دانستم شادی ساعت 6 با کسی توی مقصد دوم قرار دارد . دوباره برگشتم. مترو باز شده بود و خیالم راحت شده بود. برسی به مقصد و ندانی باید دنبال کی بگردی. با دانستن یک اسم بدون فامیل چطور می شود یک نفر را توی دانشگاه پیدا کرد؟ ولی پیدا کردم. خدا پدر هم کشوری ! ها را بیامرزد. بالاخره بعد از چند ساعت راهپیمایی و بالا پایین رفتن رسیدم. همه نگرانم شده بودند. فکر کردند نکند بلایی سرم آمده باشد. طوریم نشد. می دانستم بالاخره راهم را پیدا می کنم و حالا خیالم راحت تر است.