فردا تولد سی سالگیم است. یک دهه دیگر هم تمام شد. پارسال این موقع ها هیچ ذهنیتی نداشتم که سال دیگر تولدم را جای دیگری می گیرم. سفر بدی نبود. اگر هم چیزی بود نگرانی های ریز و درشت من بود که همراه خودم تا اینجا کشاندمشان.
فعلا من خوبم . بقیه چیزها هم امیدوارم خوب شوند و خوب بمانند. الان برای هر حرف و قضاوتی زود و است تازه من هم برنامه ام صد در صد معلوم نیست . هر روز با چیزهای جدید روبرو می شوم و گاهی که ترس برم می دارد در گوش خودم آرام می گویم " دختر جان . خوشحال باش. از چیزهای جدید استقبال کن" با وجود همه این درگیریهای ذهنی که دارم خدا را شکر که فرصتهای جدید در اختیارم هست و به روزهای آینده امیدوارم.
دلم برای همه دوستهایم تنگ شده. تنگ تنگ . کاش امسال هم تولدم را با هم جشن می گرفتیم. امیدوارم که زود زود دور هم جمع شویم.
پیوست یک : گاهی این جابجایی ها دوستهای بالقوه را بالفعل می کند که آی حالی می دهد!
پیوست دو : فعلا مشکل مهم من (البته بعد از نفهمیدن زبان اهالی محترم!) درها هستند. درهایشان اکثرا به بیرون باز می شوند و من عادت ندارم. یک جا هم که من یادم می ماند در به تو باز می شود.
پیوست سه : محض رضای خدا هیچ دوستی پیدا نمی شود یک طرحی برای این وبلاگ بدهد از این حالت بیرون بیاید؟ از دیدنش دارم افسردگی می گیرم
پیوست چهار : همین دیگر به سلامت!
