از خودم , زندگي , دوست داشتن !
با دوستم حرف مي زديم , صحبت کشيده شد به خصوصيات اخلاقي , دوستم انگشت گذاشت روي خودش که نمي تواند جلوي آنها که دوستشان دارد نه بگويد , به قول خودش وا مي دهد , مي گفت نقطه ضعف , شايد بشود گفت ضعف اما به نظر من اين خصوصيت خيلي بسته به طرف مقابل است. مثلا اگر من نوعي ظرفيت داشته باشم برخورد با آدمي که اينهمه محبت دارد بهترين اتفاقي است که مي تواند برايم بيفتد. البته بعدش اضافه کرد که تعداد آنها که دوستشان داشته خيلي زياد نبوده و در بيشتر روابط اين خصوصيت تبديل به نقطه ضعف شده. پيش خودم فکر کردم من چند نفر را دوست داشته ام. شايد بشود تو سه سطح جايشان داد . از بالا به پايين که مي رود عميق تر مي شود و بي خطر تر.
سطح اولش آنهايي هستند که ازشان خوشم مي آيد. تعداد هم که کم نيست , شنبه و يکشنبه , با خيلي ها برخورد مي کنم که ازشان خوشم مي آيد , دلم مي خواهد با هم حرف بزنيم , گشتي بزنيم يا هر چي اما نه به اين معني که رابطه اي داشته باشيم. بيشترين ضربه را هم از همين قسمت خوردم. از يکي خوشم مي آيد , حالا دست جمعي يا تنها برنامه مي گذاريم , چه مي دانم سينمايي , تئاتري , حرفي , بدون اينکه بدانم از کجا آمده و بعدش کجا مي رود , فقط از همان يکي دو ساعت لذت مي برم , منتها خيلي وقتها اين صميميت بي مقدمه سوء تعبير مي شود. طرفم فکر مي کند که من منظوري دارم يا چيزي مي خواهم , حالا يا خودش هم مي خواهد که مي آيد جلو , يا نمي خواهد و کم محلي مي کند فرضا. هر دوتايش هم اعصابم را خورد مي کند.
اين سطح خيلي وسيع است. تقريبا بيشتر دوستهاي دور و نزديکم اينطورند. خوب حتما آدم با کسايي رفت و آمد مي کند که ازشان خوشش مي آيد اما لزوما عاشقشان نيست.
سطح سوم آنهايي هستند که عميقا دوستشان دارم . تعدادشان زياد نيست . اينها را هم بدون چشمداشت دوست دارم. يعني هر کجا که باشند و هر کاري که بکنند برايم عزيزند . بدون اينکه بخواهم رابطه اي ايجاد کنم يا توقعي ازشان داشته باشم. يکي شان مثلا دوست دوران بچگي که چند وقت پيش اين پست را برايش نوشتم. اين قسمت از همه بي خطر تر است. اينکه آدم کسي را فقط به خاطر بودنش دوست داشته باشد بدون هيچ انتظار ديگري خيلي لذت بخش است.
اما سطح دوم مي شود آنها که دوستشان دارم و دلم هم مي خواهد رابطه نزديکتر شود. فکر کنم خيلي مرز باريکي دارد خصوصا با سطح اول. گاهي پيش مي آيد که آدم اشتباهي يکي که در سطح اول است را سطح دومي حساب کند. اولين باري که اين اشتباه جدي را کردم آخرهاي دانشگاه بودم. از کسي خوشم مي آمد و فکر مي کردم که حتما بايد تو سطح دوم جايش بدهم. جا نمي شد خوب , کلي هم تلاش کردم , نمي خواهم بگويم ضربه خوردم , بيشتر خورد تو ذوقم و حواسم جمع شد که بايد چشمهايم را بيشتر باز کنم و انقدر چشم بسته رو احساس پافشاري نکنم. به جايش يک کمي بيشتر گوش بدهم به احساسم. درس خوبي بود براي من. متاسفانه يا خوشبختانه من هم سطح دومم خيلي سرنشين نداشته اما همانها که بودند درست آمدند. خدا را شکر که اشتباه نکردم ديگر. بعد ها هم که زمانشان گذشت همه رفتند به سطح سوم و اين بهترين اتفاقي بود که مي توانست برايم بيفتد.
اين روزها با اينکه حالم خوب است و دارم کم کم با کابوسهای زندگيم کنار می آيم و سعی می کنم که ترسهايم را از بين ببرم گاهی وقتها احساس تنهايی می کنم. به اين چيزها فکر می کنم و به اينکه آيا فرصتی را هم از دست دادم؟ يا مثلا فرصتهايی که پيش می آيد را می فهمم؟ چه کار از دستم بر می آيد جز اينکه از روزنه هايی که گاه و بيگاه باز می شود بيرون بزنم و ببينم چه خبر است . اين هم يک جور سرگشتگی است ديگر.
