تهران , شهر شلوغ , بي در و پيکر , با آدمهاي عصباني , خيلي عصباني
دوستم را قرار است سر راه جايي برسانم و بروم خانه. نزديک مقصد , شش هفت نفر وسط خيابان به سر و کله هم مي پرند. سرعتم را کم مي کنم که يک وقت بهشان نزنم. نگاهشان مي کنيم , انگار تصادف باشد , يکي آن وسط عربده مي زند و فحش مي دهد و قفل فرمان را دو سرش مي چرخاند. بقيه دارند سوايشان مي کنند. همه جوانند. از همين مدل مو هاي سيخ سيخي و اينها. فقط آنکه قفل فرمان دارد بزرگتر مي زند. دوستم را مي گذارم و بر مي گردم. اينبار با دقت بيشتر نگاه مي کنم. اثري از تصادف روي ماشينها نيست , شايد يک خراش , يا فرورفتگي کوچک , انگار بيشتر کل انداختن باشد تا چيز ديگر. مرد قفل فرمان بدست هم پيدايش نيست.
هوا خيلي خوب و خنک است. کاري هم که ندارم. از خانه مي زنم بيرون که راه بروم. مي روم به همان خيابان. از پل عابر پياده روي بزرگراه که مي آيم پايين صداي گرپ مي آيد. انگار مثلا يکي از روي پل افتاده باشد . چيزي نمي بينم. مي روم جلوتر , يک سري آدم دو طرف خيابان ايستاده اند. يکي از اين گشتيها دارد پاي بيسيمش داد مي زند , رو به جمعيت مي گويد " موبايل " , دستها دراز مي شود , مي گويد 110 را بگيريد , "الو , تصادف موتور با درخته , آمبولانس بفرستيد" , با آنطرف تلفن دعوا مي کند, انگار بهش گفته اند صبر کند اين هم ميگويد که زود بفرستيد , دو نفرند , مردم موتور را از رويشان بلند مي کنند, راننده نيم خيز مي شود, طرف چپ صورتش ضربه خورده , خون از دماغش آمده و پخش شده يک طرف صورت , کبود و زخم است , دومي همانطور افتاده روي زمين , از گوشش خون مي آيد , دکتر که نيستم اما حالش به نظر خوب نمي آيد , هر از گاهي هم دستش يا پايش رعشه مي گيرد , مثل اينها که دارند جان مي کنند , نگهش مي دارند که بلند نشود , هي نيم خيز مي شود , خون هم بند نمي آيد , يکي يک تکه پارچه روي موتو را ميکند و مي گذارد روي گوشش. حتما کزاز هم مي گيرد. نمي دانم چطور مي شود با درخت تصادف کرد , توي خياباني که جدول دارد و با درختي که از سطح خيابان پايين تر است و فاصله دارد. از يکي مي پرسم , مي گويد نديدم , مثل اينکه ماشين گشت بهشان زده , موتور خلاف مي آمده انگار , اما اين هم نمي شود , اگر خلاف مي آمد و تصادف مي شد , اينطور که اينها افتاده اند طرف راستشان بايد له مي شد که نشده. يکي از گشتي مي پرسد که چطوري به درخت خورده اند ؟ مي گويد , از گشت فرار مي کردند , سارق اند , معلوم مي شود که تعقيب و گريز بوده و خورده اند به هم , گشتي جوان است , شايد بيست پنج شش ساله , عصباني که هست , شايد ترسيده هم باشد , يک ربعي طول مي کشد تا آمبولانس بيايد , تو اين فاصله 5-6 نفر با بي سيم و لباس شخصي هم مي آيند , سيرک است ديگر , آمبولانس که مي رود راه مي افتم.
دارم به طرف خانه بر مي گردم , روي زمين چيزي ريخته , نگاه مي کنم , پفک است , دخترک از پنجره ماشين آمده بيرون , در کمال خونسردي پفک ها را مشت مي کند و مي ريزد توي خيابان. خنده ام مي گيرد. صحنه بامزه اي است. پدرش که مي آيد يک نوازش محکم روي گونه دخترک مي گذارد و مي کندش تو. دخترک هم به تلافي پدر را مي زند. رد مي شوم.
مي رسم خانه , زنگ مي زنم , تا در را باز کنند تکيه مي دهم به ديوار. چشمم مي افتد به روبروي خانه , يک تابلو کوبيده اند "ايستگاه اتوبوس" فکرش را بکن در خيابان شش متري يک طرفه جلو در خانه ات ايستگاه اتوبوس بشود. مي خندم.
تو اين شهر , از صبح تا شب , ده تا از اين منظره ها ديده می شود , هنر نيست که عصبانی باشيم , قفل فرمان دور سرمان بچرخانيم , دروغ بگوييم , فحش بدهيم , بچه مان را بزنيم , ولی همه مان همين کار ها را می کنيم. مردمان بی هنری هستيم.
