صبحی کمی هیجان داشتم. چیز مهمی که نبود , یک کار اداری. اخلاقم اینطوری است دیگر , برای هر کار جدیدی , یا هر چیزی که خارج از برنامه هر روزه ام باشد دچار هیجان می شوم , دچار!
حالا یا تا صبح خوابم نمی برد (که دیشب برد , معمولا وقتهایی که قرار است صبح زود بروم فرودگاه یا امتحان دارم اینطور می شوم) یا ضربانم می رود بالا , یا خیلی ساده توی پوست خودم جا نمی شوم.
کارم را گذاشته بودم اول وقت , مدارکم را هم چک کرده بودم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. روبروی زن که نشستم هر چه در ذهنم بود پرید , وقتی با اولین جواب براق شد که اینطور که نمی شود و که به تو گفته بیایی , آب سرد ریخت روی سرم. فقط گفتم من پای تلفن همه چیز را گفته بودم , رفت سوالی بکند و وقتی برگشت دیگر توپش انقدر پر نبود و کمی راهنمایی کرد که چکار کنم , اما این اخلاق تند و شاید کمی بی ادبانه اش حالم را گرفت. انگار که از ارث پدرش قرار است به من هم چیزی بدهد!
خدا حفظ کند این مادر جانمان را که اینجور مواقع سریع حاضر می شود . کفش و کلاه کردیم از این سر شهر به آن سر و از این دفتر به آن دفتر شاید کارمان راه بیفتد و هی توی ماشین نشستم از بس که جای پارک نبود و مادرم از این پله رفت بالا و از آن یکی آمد پایین. آخرش هم بعد از سه چهار ساعت به هیچ جا نرسیدیم. البته به قول مامان " چرا دیگه به نتیجه رسیدیم. فهمیدیم که این راهش نیست باید از یک در دیگه وارد شد!"
عصری با دختر خاله دومی قرار گذاشته بودم. گاهگاهی می روم انجا و روی تخت دراز می کشم و دخترخاله هم هر چه عشق و علاقه دارد می ریزد توی دستهایش و می کشد روی صورتم. کارش را دوست دارد , پوست آدمها هم برایش مثل ظرفهای کثیف و نشسته است که رویشان کار کند و دستگاههایش را کار بیندازد و پاکسازیشان کند و خودش اول از همه کیف کند. چشمهایم را بستم و حرف زدیم و کارش را کرد و چای خوردیم و نسکافه و از هر دری چیزی گفتیم و با بچه تپل و خوش اخلاقش هم بازی کردیم و باز پیش خودم فکر کردم درست است که مادر شدن کار سختی است و مسئولیتش زیاد است اما گذشتن ازش هم کار آسانی نیست.
از در خانه که آمدم بیرون شب شده بود. باران هم نم نم می ریخت و بوی خاک نم زده هم بلند شده بود. یک نفسی که کشیدم , یک دفعه آن زن بداخم صبحی و علافی چند ساعته توی خیابان و به نتیجه نرسیدن ها انگار دود شد و رفت . من ماندم و پوست تمیزی که اکسیژن می گیرد و شکر خدایی که زنده و سالمم.
