یک روزهایی مثل امروز , که همه چیز سر جای خودش است , من سرجایم نیستم. حالم سر جایش نیست.علتش را نمی دانم, اصلا علت دارد یا نه , از بس که بی منطق است چه می دانم شاید هم احساس گناه می کنم که هر روز خوشحالم!
نه عصبانیم , نه خشمگین نه ناراحت. فقط نمی دانم چرا غمگینم. این روزها را دوست ندارم. احساس ضعف می کنم. در برابر خودم. از اینکه نمی توانم شادیم را نگه دارم . شاید بهتر باشد یک چند صفحه ای بنویسم , از هر آنچه که در ذهنم می گذرد , شاید هم چیزکی گوش بدم , یا بخوانم . بالاخره راهی هست برای اینکه این روز به نظر طولانی بگذرد.

شب نوشته شد: هیچکدام از آن کارها را نکردم. یکساعتی پیاده رفتم. یک رنگ مو خریدم. موهایم را مشکی کردم. بعد توی آینه که خودم را دیدم فکر کردم مگر می شود آدم موهایش مشکی باشد و غمگین بماند؟ نه, نمی شود!