زن روزهای ابری جان
نوشته بودی هوای بهاری جان می دهد برای تنبلی. چکار کنم دیگر , تمام زندگیم بهاری شده , می دانی چه می گویم لابد.... کارهای جدی زندگی را هم گذاشته ام برای وقتی پیر شدم.نمی دانم , من اصلا از کار جدی خوشم نمی آید. اخلاق آدم را بد می کند. نمی گذارد آدم یک دل سیر بخندد ...
صبح ها را راحت بلند می شوم , هر چقدر هم که دیر توی تخت رفته باشم , به عشق اینکه غلت بزنم و روی دست راستم نیم خیز بشم و از پنجره , گلهای زرد آبشار طلا را که از سرو رفته اند بالا و تمام درخت را گرفته اند ببینم. نمی دانی چقدر قشنگ است این آبشار زردی که از پشت شیشه پیداست.
امروز پنجشنبه بود. وقتی از روزهایت لذت ببری دیگر شنبه و جمعه اش فرقی نمی کند. میز اطو را گذاشته ام , بابا روزنامه میخواند , مامان جدول حل می کند , گاهی هم سوال می کند " فلان فیلم مال کی بود؟ " , خوشحالم که خانواده دارم , طرف میخواند "شیرین شیرین من , از دل حرفی بزن..." من هم اطو را می چرخانم. اینجوری خیلی بیشتر کیف می دهد. می دانی خوشم می آید لباسها را مرتب کنم , ظرفها را بشورم , خانه را تمیز کنم , خنده ام می گیرد , به گمانم در زندگی قبلی ام کارگر بوده ام . آشپزی بلد نیستم , حلوا هم نمی توانم بپزم , باید یاد بگیرم , خسرو و شیرین را هم نخوانده ام , شعر هم حفظ نیستم , معنی دعای سحر را هم نمی دانم. می بینی چقدر چیز هست که بلد نیستم , اگر بخواهم بهش فکر کنم تمام اعتماد به نفسم را از دست می دهم , اینطور با خودم کنار می آیم که هر کدامشان را که می شود یاد می گیرم , اگر نشد هم از بلد بودن بقیه لذت می برم.
من هم حالم خوب است . می دانی من زود خوشحال می شم. با چیزهای کوچک. ناراحتیم هم زود است. با چیزهای کوچکتر , اما زود هم یادم می رود و دوباره خوب می شوم . من هم مثل هوای بهاری متغیرم. گاهی فکر می کنم اختیار خودم را ندارم. اینطور بگویم بهتر است , سایست ندارم , بلد نیستم بازی کنم با آدمها. نه که بازی بد که بخواهم سرشان را کلاه بگذارم . همه چیز را می گویم و حواسم نیست که شاید زیادی داخل زندگیشان شدم . به اینها می گویند اخلاق شانزده سالگی ؟ دنیال خودم آوردمش تا الان. آستانه سی سالگی!
با همه این حرفها , امروز روز خوبی بود. از همان صبحش که با زنگ ساعت و گلهای زرد بیدار شدم , تا بعدش که چه و چه و چه .... الان هم که دیگر صبح جمعه شده کماکان همه چیز خوب است. احساس خوبی دارم. خوشحالم که کسی هست اینها را برایش بگویم , از خودم و انچه خوشحالم می کند.
با یک دنیا محبت ؛ رفیقت ...
