نمی دانم چرا دارم اینها را خطاب به تو می نویسم. شاید به این خاطر که برخورد تصادفی بعد از مدتها باز به یادم آورد چقدر خوش شانسم که فرصت دوباره شناختن بعضی آدمها را دارم.
این چند روزه تمام آرشیوم را زیر و رو کردم , می خواستم یادم بیاورم چه گذشته . اگر پستها را در زمان طولانی بخوانی شاید متوجه نشوی ولی اگر همه اش را پشت هم بخوانی می بینی چقدر بعضی چیزها را تکرار کرده ام. بعضی حرفها را هی زده ام و انگار که تمامشان را در یک روز نوشته ام. کمی نا امید کننده بود. آن قسمت بدبینی و سیاه بینی گاهی خیلی توی ذوق می زد. نمی دانم دلم برای خودم سوخت یا حالم به هم خورد از انهمه آسمان و ریسمان بافتن ها و حرفهای صد تا یک غاز زدن.
ولی یک چیز دیگر هم خیلی پررنگ بود توی نوشته ها و این یکی را دوست داشتم. حس ترش و شیرین انگور بود انگار , آدمها . از تکرارش هم ناراحت نبودم . بگذار راستش را برایت بگویم. چند سال پیش , وقتی که یک روز چشم باز کردم و دیدم دور و برم کسی نمانده تصمیم گرفتم که دنبال آدمها بروم. خوب این یک قسمت کار است. دنبال آدمها بروی و پیدایشان کنی. اما یک چیز مهمتر هم هست. اینکه آدمها را نگه داری. خوب نه از آن جور نگه داشتن ها که به غل و زنجیرشان بکشی . آدمها هم باید رها باشند , بیایند و بروند و هوایی بخورند. خوب این یکی خیلی سخت بود. می دانی دیگر , وقتی به کسی تازه می رسی , اولش خیلی محتاطی , آرام قدم بر می داری و از دور دستی بر آتش داری , ولی وقتی خرت از پل گذشت میخ را همچنان محکم می کوبی که طرف فضای تکان خوردن ندارد. بعد دفترت را باز می کنی و به حسابش می رسی . اینجا که می رسد نگه داشتن مشکل می شود . فهمیدم این راهش نیست . باید رفتارم طور دیگر باشد. باید برای بودن و ماندن آدمها بهایی بپردازم. خوب بها همیشه بار منفی دارد دیگر, چیزی از خودت بدهی به کسی و یحتمل کمتر می شود داشته ات و شاید هم زود تمام شود. یعنی درست گفتم؟
نه لابد , انجور هم آدمها نمی مانند , یعنی شاید هم بمانند اما تو همش در این هراسی که اگر روزی رفتند چه ؟ اینهمه که بهایشان را داده ای چه می شود؟
حالا چیز دیگری فهمیدم. من خودم جایی می مانم که آرامش داشته باشم , شاد باشم , این یکی خیلی مهم است , اگر شاد باشی و آرامش هم داشته باشی دیگر زیاد اذیت نمی شوی. حتی ایمانت هم درست می شود و دیگر از بودن و نبودن ناراحت نمی شوی. چه چیز مرا جایی نگه می دارد؟ محبت مرا اهلی می کند. نقطه ضعفم ؟ همین است. من در به در محبتم. هر جا که ببینمش و حسش کنم و بی چشمداشت باشد همانجا می مانم. هر جا هم بروم و دوری بزنم یا دوباره بر می گردم یا اگر رفتم توی ذهنم همیشه می ماند. همین شد اصل زندگیم. من هیچ چیزی از دست نمی دهم اگر دریچه های قلبم را باز کنم روی آدمها. کم که نمی شود هیچ , گاهی انقدر زیاد می شود که نمی توانم در خودم نگه اش دارم و می ریزمش بیرون.
وقتی صحبت رفت سر عمویت , تنها عمویت , و اینکه وقت فوتش , سر ختم , به خاطر درسی و امتحانی , استادی موافقت نکرد با رفتنت و بعد از این همه سال دلت هنوز چرکین است فهمیدم که آن استاد , که آنهمه درس خوانده و به تو هم چیزکی یاد داده یک نکته مهم زندگیش را نگرفته , آدمها را . آن درسی که داده الان هیچ به کارت نمی آید اما آن کاری که با تو کرده اصلا از یادت نمی رود. حق هم داری. امتحانت را همیشه می توانستی بدهی , حتی شاید یک ترم دیرتر , اما – با عرض معذرت – ختم عمویت که دیگر تکرار نمی شد ؟ می شد؟
بعضی وقتها نمی شود فهمید کدام کاری که می کنی یا حرفی که می زنی بقیه را پیش تو نگه می دارد , پس من اینجور می کنم که هر چیزی , ولو اندک که این شانس را دارد ماندن آدمها را بیشتر کند انجام می دهم. حرفم را می زنم , حالا اینکه آنها چه بردارند و چه کنند به خودشان مربوط است . من نیمه خودم را گفته ام و خیالم از این بابت راحت است. پس وقتی از یک گپ دوستانه , انهم وقتی که هزار تا کار مهمتر داری و آنهم وقتی که این همه فاصله است و هیچ اجباری هم نداری ذوق زده می شوم بهت می گویم. می شود هم نگفت , با این توجیه که شاید درست نباشد گفتنش , یا شاید شبهه ایجاد کند یا هزار تا چیز دیگر. اما می گویم چون حس می کنم که باید بدانی این آمدن و بودن برایم با معناست. نه که دنبال چیزی باشم یا بخواهم بهره ای ببرم , بهره که البته می برم و آن هم زمانی است که به چیزی فکر نمی کنم و می خندم و از آدمهای زندگیم لذت می برم. خوب دیگر این هم حق توست که بدانی باعث چه جیزی شده ای. اینکه حالا چه فکری می کنی به خودت مربوط است . من می خواهد آنچه از دلم می گذرد را بگویم , اینکه برای همین چیزها خدا را شکر می کنم. اینکه با کمال میل وقتم را می گذارم که شعری را بخوانم و حتی شاید از رویش بنویسم و شاید هم به یاد بسپارمش . که شاید یکی از هزارتا رشته ای باشد که آدمها را بهم وصل می کند. شبکه آدمها با تارهای عنکبوتی , نه , چیزی شبیه به آن , نه که آدمها را گیر بیندازد , اگر درست کشیده شوند و شفاف باشند آدمها را به هم وصل می کنند. حالا هر کجای این دنیا که باشند.
