یک سالی می شود که ندیدمت , شاید هم کمی بیشتر. اما بی خبر نبوده ام هیچ وقت. جسته گریخته , از اینکه چه می کنی با روزهای زندگیت. حضورت ولی همیشه هست , فارغ از دیدن و ندیدن. می گفتم , پرت شدم. شنیدن حرفهایت , بعد از مدتها , یادم آورد که شنیدن چقدر دلپذیر است خصوصا وقتی از دهانی در بیاید که رک و راست است , بی پرده و منتقد.
شاکی بودی , نه از من , از آنچه نوشته ام , به خیال خودم , برای بقیه , که ذوقی برای آمدن عید نداشته ام. حرفهایت خورد توی صورتم , روی گونه , زیر چشم , نه خیلی دردآور , آنقدر که خوابم بپرد. سر بخورم سر گنجینه ام و یادم بیاید سالهایی که ساکت مانده بودم تا آمدن بهار را بشنوم " ... تا دیروز که بوی عید را برای بار اول فرو دادم . دانستم که ناتوانیم از اینها نیست , دیروز که مشامم باز پر شد از عطر سال تازه , چیزی در دلم ریخت , آب شد , انگار که بگویند برای زندگی این بیمار محتضر هنوز امید هست... آماده ام تا قدم بگذاریم به یک دور تازه , سال تازه , فرصت تازه , بهار می رسد . بهار . بهار..."
دستم انداختی , که چرا فکر می کنم کسی هستم ؟ که چطور به خودم جرات می دهم از آمدن بهار ذوق نداشته باشم , که زندگی خیلی بزگتر و زیباتر از آن است که فکر می کنم , خیلی بزرگتر از من.
می دانی , شاید دروغ گفتم , بوی عید را وقتی یک روز آخر اسقند از در شرکت بیرون زدم لا به لای بنفشه های همان روز کاشته شده توی باغچه حس کردم , یا آن روز خلوت عصر که سر درختان جوانه های سبز زده بود. یا شاید لا به لای دستهای آدمها , خریدهای عیدشان , خوراکی خوردن و خندیدنشان , در تمام روزهای آخر سال که به هوای دیدن آدمها و نفس کشیدن در هوایشان خیابانهای تهران را پیاده گز می کردم.
"... آن روزها مردم ایران چه نوروزی جشن می گرفته اند , رنگ به رنگ , و در خلال این سالها , تا برسد به ما , رنگی شاید نمانده. کاش امسال بشود کاری برای تناسب رنگها بکنیم. مثل یک تربچه , میان پنیر و سبزی..."
می دانی , رنگها خیلی عزیزند, توی زندگی آدم که پخش بشوند همه چیز جور دیگر می شود. شاید برای همین , یک روز آخر سال , مغازه را زیر و رو کردم و برای خودم , یک انگشتر صورتی هدیه گرفتم. مال آمدن بهار بود که دلم خواست رنگی روی دستانم باشد؟
حتما دروغ گفتم که عید ها هیچ فرقی ندارد. عید همیشه فرق دارد. زمان آمدن بهار است , شوخی که نیست. می دانی دیگر مطمئن هستم که تنهایی را دوست ندارم , نمی خواهم در خانه ام را ببندم و روی آدمها برچسب بزنم و به همین بهانه رفت و آمد نکنم , بهار که می شود دلم می خواهد در خانه را باز کنم که همه بیایند , هوای شمال را می کنم , شقایق های بیخ دیوار قدیمی , ارغوانهای توی جاده یا درختهای پرتقال و نارنج که هنوز جا به جا رنگ نارنجی با خود دارند, " ... کاش امسال قسمت ما هم نوری باشد , رنگی , صدایی , که وادارمان کند به کوه کنی , به حفر حفره ای که اگر عمیق و طویل نیست , نباشد , اما به ناممان برقرار بماند..."
از کوچه های شمال که می گذشتیم , جایی, وسط خیابان , پسری به دخترها می گفت " مال این حرفها نیستین" , دخترک جواب داد , بعد دستی بود که توی هوا بلند شد و روی صورت دخترک نشست , یکی , دو بار , حالا دخترک بعدی , توی دهانش هم زد , لگد هم پراند , قرمز هم شده بود پسر , فحش می داد و فحش می شنید , مردم سوایشان کردند , دخترک اما لیز خورد از زیر دستها , سنگی توی مشت گره شد و شیشه عقب ماشین پسرها , خلاص... بعد هر کس راه خودش را رفت , شاید سراغ نفر بعدی , که معامله شان بشود , می دانی آن لحظه بی اختیار خنده ام گرفت , نه دیوانه نیستم اما با چشمهای خودم دیدم که آمدن بهار را نفهمیده بودند , نه نفس عمیق کشیدن را بلد بودند نه دیدن بهار را. یاد گرفته بودند تحقیر کنند و تحقیر شوند , انگار که حقارت جزو زندگیشان است , مثل آب خوردن , بخورند و بروند , لیوانش را هم بیندازند یک گوشه. انگار همیشه همینطور بوده.
خندیدم که هنوز عزت نفس دارم , که دستم بلند نمی شود روی آدمها , دهنم به این راحتی باز نمی شود به رویشان و ضرر نمی زنم بهشان به سادگی . شادی ندارد اینکه بفهمی بهار را حس می کنی؟ "...یک سال است , مثل یک عمر , و چه شیرین , نه از سر تعارف ..."
حالا می دانم منظورت چه بود , بهار می آید , حتی اگر همه جا کن فیکون شود , چه قبل ها که هیچکداممان نبودیم و چه بعد ها که نخواهیم بود , فارغ از من و تو , فارغ از مکان , بهار می آید , خریت ماست اگر خودمان را به نفهمی بزنیم , او منتظر ما نمی ماند , که بویش را حس کنیم یا آمدنش را بفهمیم , حتی اگر خیلی چیزها ازمان گرفته شود , یا چیزها به سادگی دیگر نباشند , بهار هست. آمدنش دست من و تو نیست , با تمام قوا می آید , بویش را هم می آورد , فرصت از دستمان می رود اگر شامه امان را تیز نکینم تا آمدنش را بفهمیم. به همین راحتی. بهار زورش از همه ما بیشتر است.

پی نوشت : آنها که داخل گیومه است مال من نیست. نوشته دستی است قوی تر از من , دستی که معجزه بهاررا باور دارد. زندگیش پر معجزه باد