سال جدید هم دیگر شروع شد. عید هم تمام شد و تعطیلات هم نفس های آخر را می کشد. امسال هیچ چیزی برای آمدن عید و بهار ننوشتم , راستش را بخواهید هیچ نوستالژی برای بهار و عید ندارم , اینکه در بچگی فلان بود و بهمان و حالا نیست . همانی که بوده هست. زیاد فرقی نکرده , فقط هر سال که می گذرد تعداد آدمها کمتر می شود یا می میرند , یا می روند. امسال هم – مثل بقیه سالها – از قبل از عید رفتم شمال. شمال رفتن ما هم سالی یکبار بیشتر نیست . آنهم توی عید. اینطور عید بیشتر بهمان می چسبد, آمدن بهار را بیشتر آدم حس می کند . هر چه باشد آنجا سبز تر است. امسال یکی دو روزی با خودم حرف زدم و در باره خودم فکر کردم. بعدش هم حوصله ام سر رفت. دیگر تا آخر تعطیلات نه به خودم فکر می کنم نه به زندگیم. این سال جدید هم شده یک نمادی که من هر سال تصمیم بگیرم برای چیزهای جدید و کار خاصی هم نکنم. البته از حق که نگذرم , امسال سال خیلی بدی برایم نبود (از لحاظ شخصی البته , وگرنه در کل بخواهی حساب کنی که سال نحسی بود, برای خیلی هامان).امسال خیلی بیشتر برای خودم وقت گذاشتم , کارهایی کردم که خواست خودم بود و به علت خواست بقیه , عقب نماندن از بقیه , پیشرفت کردن و این جور خزعبلات نبود! کارهایی که همه اش مال خودم بود و این برایم خیلی محترم است. حتی اگر از دید دنیای بیرون چیزی نبوده یا حداقل مهم نبوده. این سالی که گذشت هم باز نشد خودم را آنجور که می خواهم هدایت کنم. باز یک جاهایی کنترل از دستم در می رفت , خصوصا در مورد حرف زدن, هر چه آدم کمتر حرف بزند برای خودش بهتر است , این را من یکی که جدا باور دارم. به هر حال سال هشتاد و چهار با همه خوبی ها و بدیهاش تمام شد , و خدا را شکر که نسبتا خوب بود برایم و بازهم شکر که سال هشتاد و پنج را هم دارم می بینم.
امسال فقط یک بدی داشت و آن هم اینکه می دانم دوست خوبی برای دوستان و اطرافیانم نبودم. می دانم خیلی ها از دستم دلخورند و گله دارند. خوب فکر می کنم قسمت زیادی هم حق با آنها باشد. آخر طبیعی نیست که بدون دلیل خاصی آدم یکهو غیب شود و از کسی خبری نگیرد و خبری از خودش ندهد. می دانم که در این مورد اصلا دختر خوبی نبوده ام. دختر خوبی!!! در آستانه سی سالگی!!!!
می دانم کتی ازم دلخور است و خبرش هم بگوشم رسیده , احمدرضا هم همینطور , یوسف و شادی و سعید و فروغ و ماندانا (ماندانا جون وبلاگت را تازه خواندم , مبارک باشد , امیدوارم زندگی خیلی خیلی خوبی را شروع کنی – یعنی ادامه اش دهی ) , محمود , بچه های داستان خوانی و شاید خیلی های دیگر. بله من در این رابطه کاملا مقصر هستم. از شماهایی که اینجا سرک می کشید , اگر از من دلخوری دارید به گوشم برسانید , حالا مستقیم , غیر مستقیم , هر جور که بیشتر دوست دارید , بگویید که با هم در موردش صحبت کنیم و اگر بشود از دلخوری ها بگذریم.
از طرفی سال خوبی هم بود , بازیابی دوباره یک دوست و اینکه آدم ممکن است فکرش را هم نکند چه دوستان بالقوه نازنینی اطرافش دارد و یک تشکر ویژه هم برای روزبه (همان خرزوخان خودمان!) به خاطر اینکه بدون هیچ توقعی دوستم بود و هست. اینجور دوست ماندن ها از عهده کسی بر نمی آید.
امیدوارم امسال برای همه تان سال خوبی باشد. برای همه مان. برای ایران و مردمانش که دیگر این روزها در سطح دنیا پراکنده شده اند.
پی نوشت : توی خانه تکانی یک کارت تبریک تولد دو سال پیشم را پیدا کردم. بچه ها برایم یکی دو خط به ترتیب نوشته بودند. یکهو دلم برای همه اشان تنگ شد. برای شهریور سال هشتاد و سه. یکی از بچه ها , پشت پاکت برایم نوشت :
نشانی 1 : خ شاهپور – کوچه شارعی – پلاک 17
نشانی 2: خ ولی عصر جنوبی – کوچه ایروانی – پلاک 25
نشانی 3: خ شریعتی – کوچه یخچال – پلاک 73
نشانی 4 : قطعه 20
