....ادامه ....
تمساح گفت نزديک مرداب يه کرم شبتاب زندگي مي کنه که شبها نور زيبائي داره تو بايد اون نور رو ازش بگيري . چون من مي خوام تو شبهاي اين مرداب بدرخشم .اسب آبي فکر کرد و ديد اين ممکن نيست . شبتاب اگه نتابه ديگه شبتاب نيست و اينو به تمساح گفت . اما تمساح گفت , خب تازه مي شه يه کرم معمولي و اين عيبي نداره .يه کرم مثل باقي کرمها .
اسب آبي گفت : خب اخه تو هم يه تمساحي مثل باقي تمساح ها . چرا فکر مي کني بايد طور ديگه اي باشي ؟
تمساح جوابي نداشت . پشت کرد و گفت :
برو ديگه نمي خوام ببينمت.
اسب آبي نمي تونست اين کارو بکنه . اگه هم مي تونست به خاطر شبتاب اين کارو نمي کرد.
تمساح بايد مي فهميد که هر کي بايد جاي خودش باشه .
تمساح جاي تمساح و شبتاب هم جاي شبتاب . تمساح بالاخره روزي اينو مي فهميد.
اسب آبي در حاليکه از مرداب دور مي شد خوشحال بود که نخواسته بود تنهائي شو با تمساح قسمت کنه.
و براهش ادامه داد ....
کمک به ديگران براي اينکه دستشون به خواسته هاي دست نيافتني شون برسه خيلي خوبه. اما بعضي خواسته ها بهتره هميشه دست نيافتني بمونه. مثل خواسته تمساح
اون راههاي بهتري واسه درخشيدن داره.
مرغ حواصيل تو آشيونش نشسته بود که سر و کله اسب آبي پيدا شد.
اسب آبي سلام کرد . حواصيل سري تکون داد و گفت .
تو مال اين طرفها نيستي . بگمونم راهتو گم کردي .
اسب آبي گفت : نه اما دنبال يکي مي گردم تا تنهائيمو باهاش قسمت کنم .حواصيل گفت : خب بعد
اسب آبي گفت : پيدايش نکردم و براش از کرم و جغد و تمساح گفت.
مرغ که اندوه اسب آبي رو ديد گفت :
پيداش مي کني . تو دنيا هميشه دو تا چشم منتظر توست و يه قلب که جاي تو براي هميشه توشه. مطمئن باش همين الان يکي جاي ديگه داره دنبال تو مي گرده . اينکه هنوز پيداش نکردي و اينکه هنوز پيدات نکرده براي اينه که اين جستجو هنوز تمام نشده و اگه گمون مي کني همه تلاشتو کردي بذار اونم همه تلاششو بکنه و اگه قرار بر پيدا کردن باشه اون خودش از جائي که تو فکرشو هم نميکني پيداش مي شه . چون خداي همه موجودات از آسمونها تو و اونو مي بينه و بهم مي رسونه . حالا بخواب صبح که چشماتو وا کني من آنجا نيستم پائيز داره از راه مي رسه و من بايد برم. اميدوارم که اين بار که همديگه رو ديديم تو ديگه تنها نباشي . شب بخير .... و اسب آبي هم چشماشو بست .
صبح وقتي از خواب بيدار شد مرغ حواصيل رقته بود.
اسب آبي با اين خيال که الان يکي يه جائي داره دنبالش ميگرده لبخند زد و براه افتاد .
در راهي که مي رفت به يک چاه رسيد. از سر بي تفاوتي نگاهي به داخل چاه انداخت.
چيزي رو که ديد باور نکرد.
اون ته چاه دو تا چشم مهربون و جستجو گر ديده بود .
براي چيزي که ديده بود با خوشحالي دست تکون داد و گفت :
يوهو....سلام
اسب آبي داخل چاه هم همينو گفت تازه اونم دست تکون داد.
اسب آبي گفت : واي اگه بدوني چقدر دنبالت گشتم.
اتفاقا اسب آبي داخل چاه هم همينو گفت.
اسب آبي گفت : ميائي تنهائي مو باهات قسمت کنم؟
و اسب آبي داخل چاه هم همين درخواستو داشت.
اسب آبي در جواب اسب آبي داخل چاه گفت : چرا نيام خوشگلم
حالا براي هميشه ميام پيشت و شالاپ پريد توي چاه.
و البته اسب آسب داخل چاه هم مي خواست همينو بگه اما ...
من دل نوشتن اندوه اسب آبي رو وقتي به ته چاه رسيد ندارم به همين خاطر صفحه بعد رو سفيد مي ذارم.
....ادامه دارد
--------
