قسمت آخر ......
با تمام شدن روز های و های گريه هاي اسب آبي هم تمام شد.
حالا به گمونش سرنوشتش همين بود . داشت غصه هاي ته دلش رو ميشمرد که يکي بهش سلام کرد .
اسب آبي با اندوه گفت , برو ميخوام تنها باشم .
صدا قبول کرد . گفت باشه اما وقتي دلت خواست با يکي حرف بزني من اين بالام .
کمي بعد اسب آبي که دلش از سکوت چاه گرفته بود يه نگاه به بالا انداخت .
هيچکي نبود ولي کمي بالاتر ماه تو آسمون داشت نگاهش مي کرد .
اسب آبي به ماه گفت تو بودي . ماه لبخند زد و گفت آره تو دلت گرفته؟
اسب آبي گفت چي بگم برات و براي ماه از برکه گفت از کرم خاکي جغدي که اونو رنجوند و از تمساح ....
مرغ حواصيلي که مي تونست براش يه دوست باشه اما بايد مي رفت .
دو تا چشم جستجو گر ته اين چاه . تنهائيش که بزرگتر شده ....
اون وقت آه کشيد . ماه بهش گفت آروم باش و بمن گوش بده .
خداي آسمونها و زمين روزي که خواست موجوداتش رو به دنيا بفرسته سرگذشت هر کي رو رو پيشونيش نوشت و براش گفت تو دنيا چي در انتظارشه .
اون وقت دنيا رو نشونشون داد و گفت اونجا دنياست حالا هر کي دلش مي خواد به دنيا بره دست هاشو ببره بالا . اونهائي که دست بلند کردن الان توي دنيان يا به دنيا اومدنو اونطور که تو سرنوشتشون اومده بود از دنيا رفتن . و باقي هنوز نوبت به دنيا اومدنشون نرسيده يا رسيده و تو راهن . و تو که الان ته اين چاهي پيشوني نوشتتو دونستي دست بالا کردي و دنيا اومدي . تنها شدي و رنجيدي و مشکلات زيادي رو تحمل کردي و الان ته اين چاه هستي . اما اين اخرش نيست . لابد تو سرنوشت تو چيزي بوده که تو بخاطرش داوطلب دنيا اومدي . اميد داشته باش و صبر کن . من شبها به ديدنت ميام . حالا بخواب تا فردا شب همديگرو مي بينيم و اسب آبي با آرامشي که ماه به اون داد بخواب رفت .
تمام روز بعد به انتظار شب و ديدن ماه گذشت . اما شب هر چه پيش رفت و سياه تر شد از ماه خبري نشد . اسب آبي دلش نمي خواست باور کنه اما حقيقت اين بود . ماه نيومده بود . صدا زد ماه ماه ...و از ماه جوابي نشنيد . دوباره صدا زد و اين بار يکي دعواش کرد و گفت : چيه داد و فرياد راه انداختي ؟
اسب آبي گفت ماه بمن گفت امشب بديدنم مياد اما هنوز نيامده . تو اون بالاها نديديش؟
ابر گفت : چرا اما تو امشب نمي توني ماه رو ببيني . اسب آبي گفت : ولي اون خودش گفت مياد . ابر گفت آره اما نمي دونست من ميام . اسب آبي عصباني شد و گفت کي گفته تو بيائي ؟
ابر گفت : من بخواست طبيعت اومدم . اسب آبي فرياددزد : پس خواسته من چي مي شه؟ ابر گفت خواسته تو چيه؟ اسب آبي گفت مي خوام از چاه بيام بيرون ميخوام ماه رو ببينم و گله کنم و دنبال يکي بگردمو تنهائيمو باهاش قسمت کنم . ابر گفت خواسته تو با من. اسب آبي گفت سر به سرم مي ذاري . ابر گفت نه.
اسب آبي حرف ابرو وقتي باور کرد که اون باريده بود و اسب آبي بيرون چاه داشت به ماه نگاه مي کرد .
اون نمي دونست با چه زبوني بايد از ابر تشکر کنه تازه ديگه ابري هم نبود چون بارون شده و باريده بود و اسب آبي براي هميشه ته دلش ممنون ابر موند.
گله گذاريش از ماه رو همگذاشت براي بعد . شايد اينجوري مي خواست ماه تو خجالتش بمونه . اما ته دلش هيچي نبود . توي اين اتفاق خوب اون يه جورهائي ماه رو هم سهيم مي دونست .
اسب آبي حالا يه جائي همين دور و براست . به همه سپرده اگه يکي اومد و سراغشو گرفت بهش بگن اون اينجاست .
" من يک اسب آبي تنها هستم دنبال يکي مي گردم تا تنهائي موباهاش قسمت کنم "
اون در ادامه جستجوش اينجا نشسته و با اين فکر که يکي الان يه جائي داره دنبال اون ميگرده لبخند مي زنه. و اگه قرار بر پيدا کردن باشه اون خودش از يه جائي که فکرشو نمي کنه پيداش مي شه.
و تازگيها به بزرگي قبل تنها نيست ماه مياد و هر شب به تهائيش سر مي زنه.....تموم شد
(نوشته نازيلا ناساري)
اين داستانو که خوندم فکر کردم که خوب منم يه اسب آبيم . منهم تمام عمرمو دنباي يکي مي گشتم که تنهئيمو باهاش قسمت کنم ... اصلا اين فرضيه که يکي يه جاي ديگه داره دنبال من مي گرده هميشه برام هيجان انگيز بوده و هست .بهش اعتقاد هم دارم و منتظرم که از يه جايي پيداش بشه منتها دوباره که داستان رو خوندم ديدم خيلي وقتها تو زندگيم مثل اون کرمه بودم...اسب آبي هايي رو که ديدم باور نکردم ...چه مي دونم شايد يکيشون هموني بوده که من دنبالش مي گشتم ولي فکر کردم دروغ مي گه و گولم مي زنه... بعضي وقتها هم به چند تا جغد رسيدم ... جغد هائي که من واسشون وقت گذاشتم ولي نفهميدم که اونها همون يکي که من دنبالشم نيستن ... کلي وقت گذاشتم تا آخرش فهميدم يعني وقتمو تلف کردم .... خوشبختانه يا بدبختانه زياد به تمساحي برنخوردم ... آخه مي گن تا به آدمهاي بد برخورد نکني نمي توني خوبها رو بفهمي! ....در هر حال منم فعلا اينجا نشستم و منتظرم يکي منو پيدا کنه! ..خلاصه اگه ديدن يکي دنبال من مي کرده بهم خبر بدين.
يه چيز دطگه که يه کمی فکرمو مشفول کرده اينه من واسه چی اومدم ...اين فکر رو هم که در مورد سرنوشت به اسب آبی گفتن قبول دارم و خيلی ذلم می خواد بدونم من واسه چی خواستم بيام اينجا ولی متاسفانه چيزی يادم نمياد.
--------
