سلام ...من برگشتم ...جای همگی خالی خيلي خوش گذشت . مثل هميشه که مي رم مسافرت و دلم نمي خواد برگردم حالم گرفته است. نمي دونم اين چه اخلاق بديه که من دارم هر جا که مي رم مسافرت ديگه نمي خوام برگردم ولي خوب چاره اي نيست .... پنچشنبه تولدم بود . اين غريبانه ترين تولد تمام عمرم بود .نه کيکی نه کادويي ...من بودم و برادرم ..دو تايي با هم جشن گرفتيم .... اين يه هفته به نظرم خيلي طولاني اومد ... اصلا به هيچ وجه ياد زندگي روزمره ام نبودم دلم هم واسه هيج جا و هيچ کس تنگ نشد .... الان هم آخرين کاري که دلم مي خواد بکنم اينه که فردا برم سر کار ...اين کار لغنتي که آخرش منو دق مي ده .... من کلا از تغير و تحول خيلي خوشم مياد ..همش دوست دارم تغييرات بزرگ تو زندگيم بدم ....مخصوصا وقتي که يه فصل جديد داره شروع مي شه اين حسم خيلي تحريک مي شه .. مثل الان هم که مهر داره مياد دلم پر مي زنه برم مغازه لوازم التحريري و هر چي هست بخرم .. حيف که کلاسي وجود نداره که برم سرش .... ولي بالاخره يه جايي پيدا مي کنم!
--------
