داشتم بلاگ سايه رو مي خوندم ديدم از مدرسه اش بد گفته ..ياد خودم و دوران مدرسه افتادم ...خوب معمولا همه خاطرات خيلي خوبي از مدرسه ندارن ولي من دلم خيلي واسه اون روزا تنگ شده... وقتي مي رفتم مدرسه همش غر مي زدم ولي با اين حال خيلي هم بهم خوش مي گشت .. وقتي مي خواستم برم دبيرستان مدرسه فراست خيلي اسم در كرده بود... اون موقع دبيرستان دخترانه خوب كم بود... منتها فراست اول دبيرستان نداشت ....يعني مدرسه سميه بود كه فقط اول داشت بعد بچه ها بايد مي رفتن فراست ، 22 بهمن يا بنت الهدي كه يكيش رياضي بود يكي تجربي و اون يكي هم انساني .. مامانم كه رفت واسه سال دوم اسم منو بنويسه كلي اضطراب داشتم كه نكنه يه وقت نشه و اين حرفها ... بعد ديدم مامان اومد خونه كلي هم شنگول بود ..گفتم اسممو نوشتي؟ گفت آره منتها 22 بهمن .. منو ميگي ..گفتن چرا اينكارو كردي ؟ گفت رفتم مدرسه ها رو ديدم ... حياط 22 بهمن خيلي بزرگ بود ..خيلي هم قشنگ بود از امسال هم يه كلاس رياضي زده واسه همين اونجا نوشتم ... منم شاكي گفتم مگه من مي خوام برم چرا (چ با كسره) كه حياطش بزرگه؟ ولي الان مي گم دست مامانم درد نكنه ...من الان يه خاطره خيلي خوب از دبيرستانم دارم..اون مدرسه بزرگ و قديمي با كلاس هاي درندشت ...كلي پنجره ...تاقچه ...پله..اون همه درخت چنار ... يه حياط بزرگ ... اون پنجره خوشگل ته كلاس كه تو يه باغ باز مي شد و يه خونه كوچولو هم وسطش بود ...باغه متروك بود ولي شده بود خونه روياهاي من ... وقتي كه برگ درختها مي ريخت و همه باغ پيدا بود ... اون همه دوستهاي خوبي كه داشتم و الان بيشترشون اينجا نيستن ... اون همه خنده ها و قهر كردنها ... روزهاي خوب بي مسئوليتي .... صبحها به عشق بچه ها پا مي شدم ... ولي الان به عشق چي از خواب پا شم؟ در هر حال من خيلي از اون دوران خاطره خوب دارم ... اون پياده روي هاي طولاني ... هر و كر كردن ها ... فقط حيف كه مدرسه رو خراب كردن .... الان هر وقت كه از دم اين ساختمون سران رد مي شم ياد اون روزهاي خوب بچگي مي فتم ... البته من هم خاطرات بد از مدرسه دارم ولي انقدر كوچك و كم رنگه كه نمي خوام به خاطرش اون روزهاي خوبو خراب كنم .
--------
