من يه برادر دارم كه حدود 5 سالي از من كوچيكتره ..ميونمون خيلي با هم خوبه و زيادي با هم رفيقيم ... البته از نظر فكري و عقيده اي يه كمي با هم فرق داريم ... اون هدف خودشو داره منم مال خودمو... اوايل كه با هم صحبت مي كرديم وقتي راجع به عقايدش مي گفت من همش مي ترسيدم كه نكنه يه وقت مسير اشتباه بره يا برا خودش دردسر درست كنه ...حالا بعد از مدتها ياد گرفتم كه ديگه از اين موضوع نترسم چون فهميدم بزرگ شده .....بعد يادم ميفته كه منم كه هم سن اون بودم عقايد خودمو داشتم و مسير اشتباهي رو هم نرفتم ... چند وقت پيش يكي از نوشته هاشو نشونم داد ....البته بيشتر يه جور توضيح بينش و ديدش به همه چي بود..خيلي جا خوردم ... ديدم خيلي بزرگ شده و من هنوز هم فكر مي كنم كوچيكه ... تازه فهميدم اينكه بچه ها هميشه واسه پدر مادرشون بچه اند يعني چي ... البته اونقدر اختلاف سن نداريم كه جاي بچه من باشه ولي در همين حد هم قبولش براي من مشكله... تازه فهميدم من اصلا نمي شناسمش...يعني عميق نمي شناسمش... شناخت من يه شناخت روزمره است.. اينكه اخلاقش چه جوريه..چي دوست داره از چي بدش مياد..عكس العمل هاش چه جوريه..كي ناراحته كي خوشحال ولي هيچ وقت نفهميدم كه درونش چي ميگذره ...چه جوري به دنيا نگاه مي كنه و برنامه اش واسه زندگي چيه ...البته نه اينكه اين مشكل من باشه ها... اونم نسبت به من همينطوره.. تازه ديدم نسبت به همه ادمهاي دور و برم اينطوريم ..يعني هيچ كس رو عميق نمي شناسم... علتش هم اينه كه آدمها معمولا راجع به درونشون حرف نمي زنن... خود من هم همينطورم... اينجا تو بلاگ تنها جايي كه يه كم عميق تر مي شم ..البته يه كم چون بعضي از آشناها اينجا رو مي خونن و من نمي خوام زياد توضيح بدم چون برخوردها خيلي جالب نيست ... ولي همين مقدار هم خيلي كمك مي كنه ... من معمولا با غريبه ها راحت ترم... اگر بخوام يه كمكي به كسي بكنم ترجيح مي دم غريبه باشه و ديگه نبينمش كه يه وقت ازش توقع نداشته باشم...اگه مي خوام راجع به يه حسي كه دارم حرف بزنم واسم راحت تره كه مثلا اينجا بنويسم يا فرضا با يه ناشناس چت كنم تا با يه آدم شناس... جلو آشناها سختمه كه احساساتمو بگم بيشتر يه احساس ترس از مورد تمسخر قرار گرفتن دارم . يه جور حس آدمي كه جلو يه جمع لباس تنش نيست ... خيلي خوبه حداقل يه نفر باشه كه آدم حسشو جلوش باز كنه ... از خوب و بد ... از اون حسهاي احماقانه تا اونهايي كه خيلي خوبن ... يه جور احساس سبكي به آدم دست مي ده ... اين احساس كه بقيه هم مثل توان ... بعضي وقتها خوبن بعضي وقتها بد... بالا و پايين دارن ... همه اين حرفها رو كه زدم واسه اينه كه باز اين حس ترس لعنتي برگشته... از كي و چراشو نمي دونم... فقط مي دونم هست... همه جوره باهاش كنار اومدم... يه مدتي بود كه ازش خبر نشده بود حالا دوباره برگشته .... نمي دونم شايد ترس از آينده است ... ترس از كارهاي كرده و نكرده ... شايد هم يه تلقين ... ولي نه همينجاست بغل دست من!
--------