تو نظر خواهی نوشته قبليم چيزاي جالبي نوشته بودن...يکي در مورد شانسي که يه بار در خونه آدمو مي زنه و اينکه قبولش دارن يا نه... نمي دونم کتاب بريدا پائولو کوئيلو رو خوندين يا نه... من خيلي از اين کتاب خوشم مياد و اون چيزي که بعنوان يه اصل تو کتاب فرض کرده خيلي با روحيه من جور درومد واسه همين هم بعنوان عقيده برای خودم انتخابش کردم .... اينکه يه کسي (شايد هم چند نفر) يه جايي تو دنيا هست که نيمه ديگه آدم باشه و بعضيها که خوش شانسن مي تونن نيمه ديگه شونو ببينن .... لزوما اين اتفاق واسه همه نميفته و در عين حال زندگي خوبي هم دارن ... ولي خوب اگه اين اتفاق بيفته احتمالا کيفيت زندگي آدم مي ره بالاتر ... من هم عقيده دارم که شانس هميشه نزديک آدم هست ولي اين بستگي به روحيه و سطح شعور آدم داره که بتونه اون شانسو بگيره يا نه.... شايد يکي از اون آدمهايي که ما هر روز مي بينيم و بي توجه از کنارشون رد مي شيم همون شانسه باشن ولي ما به خاطر آماده نبودن متوجه نشيم ...
من از اين عقايد چرند زياد دارم ..مثلا خيلي وقتها شده که يهو ناغافل چشمم به يه کتاب افتاده و ديدم تو يه زمينه خاصيه و مثلا در مورد يکي از چيز هايي که تو ذهنمه بهم اطلاعات مي ده ...از اينجا مي فهمم حتما من از نظر روحي آمادگي گرفتن اين مطلبو داشتم که واسم پيش اومده ..بر عکسش هم هست ...يعنی دلم مي خواد تو يه موضوعي يا کاري برم جلو ولي انگار که نمي شه ..اصلا به خودم فشار نميارم اينجوري به قضيه نگاه مي کنم که احتمالا هنوز امادگي درک اين مسئله رو ندارم و هر وقت وقتش شد حتما از يه جايي برام درست مي شه ....
يه زماني به همه چي گير مي دادم... يه سري عقايدي داشتم واسه خودم که مثلا حتما بايد اين کارو بکنم اون کارو نکنم ...اين چيزا رو ياد بگيرم اونا رو نرم طرفش و... الان اينطوري نيستم ديگه ... خيلي سعي مي کنم که به چيزي تعصب نداشته باشم ... مسلما اونجوري زندگي مي کنم که باب طبعمه و با آدمهايي رفت و امد دارم که مي پسندمشون ولي ديگه کاري به بفيه ندارم ...دارم ياد مي گيرم همه چي رو همون جور که هست قبول کنم يعني در ضمن اينکه نحوه زندگيمو خودم انتخاب مي کنم سعي نمي کنم بفيه رو هم تغيير بدم ... دارم ياد مي گيرم به خودم فرصت بدم ..يعنی يه کمي صبر داشته باشم .... تازه الان مي فهمم اون چيزايي که چند سال پيش ياد گرفتم يا بهشون اعتقاد داشتم کم کم تو ذهنم رسوخ کرده و ديگه درکشون مي کنم ..يعني سعي نمي کنم همه چي رو از رو استدلال قبول کنم .... اگه يه کاري رو نمي کنم نه اينکه با دليل واسه خودم ثابت کردم که به اين علت اين کار خوب نيست فقط حسش مي کنم ....مثلا يه حالتي شبيه به اين ....( بعضی روزا فکر می کنم ......)
مي دونين يه لحظه هاي کوچولو تو زندگيم پيش اومده که نا خوداگاه همه چي رو از يه ديد ديگه ديدم ... يه جور ديد حسي ...تجربه خيلي جالبي بوده اگه بشه روش کار کرد و پرورشش داد همه چي عوض مي شه .... الان امادگي اين کارو دارم ...يعني انرژيم خيلي زياده ....خيلي هم شاد و سرحالم ...باز دوباره يه ليست بلند بالا از کارها درست کردم ولي اين دقعه نمي خوام بزارم اين انرژيه هرز بره .... احساس مي کنم خيلي فرصت ندارم که بخوام اينطوري وقتمو تلف کنم ... احساس مي کنم تو يه سري مسائل به اندازه اي رشد روحي داشتم که بتونم برم دنبالش .... شايد به نظرتون اين چيزايي که نوشتم يه کم گنگ بياد ...احتمالا همينطوره ولي نمي خوام زياد بازش کنم ...اينم از همون عقايد چرندمه ... فکر مي کنم راجع به مسائل دروني (معنوي) نبايد با کسب بحث کرد ...اين چيزا حسيه ... بايد فقط درکش کرد .....
--------
