تماشا خانه متروک
برآن بودي که پرستويي را دست آموز کني
نگاهش داري در تابستان طولاني عشقت
تا همه چيز را از خاطر بزدايد
نه تنها فصول باراني و آشيانه هاي متروک
که سرشتِ خود , نيازش به پرواز
و حتي آفاق آبي آسمان را
به سوي تو آمدم , اما نه براي شناختنِ مردي ديگر
نيازمند آشنايي با خود بودم
و شکوفايي در پرتو اين آشنايي
اما همه درسهاي تو درباره خودت بودند
از من تنها تنم را مي شناختي
و هيجانات ناپايدارِ آن را
مرا همسر ناميدي
و مرا آموختي
چند حبه قند بايد در فنجان چاي ات بريزم
و چگونه در ساعت مقرر
قرص هاي ويتامينت را آماده کنم ,
مبهوتِ هيبتِ غول آساي تو ,
به همه پرسش هاي تو
با کلماتي جويده و نامفهوم پاسخ دادم
تابستان به سردي مي گرايد
با خاطر مياورم بادهاي سرد پاييزي
و غبارِبرخاسته از برگهاي خشکيده را
روشنايي اتاق تو هميشه مصنوعي است
پنجره هاي تو هميشه بسته اند
حتي دستگاه تهويه هوا هم کمکي نمي کند
همه اتاق اکنده از بوي نرينه نفس هاي توست
شاخه هاي گل در گلدان روي ميز
بوي عرق تن مي گيرند
ديگر نه ترانه اي , نه رقصي
مغز من به تماشاخانه اي متروک مي ماند
با چراغهاي خاموش
شيوه دوست داشتن مرد همواره همينگونه است
ارمغان عشق او , مرگ است
نارسيس را ميماند بر لب چشمه
شيفته تصوير خود در آب
که به تمناي وصال
آينه ها را در هم شکسته
و آب را غرق ظلمات مي خواهد
(کاملا داس)
--------
