پدربزگ من کلي از اين شعرها و قصه هاي قديمي بلده ... هر وقت هم که آدمو مي بينه يکيشو مي خونه ..من کلا خيلي با اين پدربزرگم حال مي کنم ....بچه ها براش يه دفتر خريدن که اينها رو توش بنويسه .... يه شعر هست که من خيلي دوسش دارم منتها نمي دونم چرا هيچ وقت نتونستم کامل اين شعر رو از پدربزرگم بگيرم ...اين اخرش رو يادش نمياد ....حالا مجبورم با همين نصفه سر کنم!

ديروز پيش از نهاري
خاله علي خماري
با اتوبوس لاري
رفته به خواستگاري
با اون آبجي ستاره
دمبل ديمبل ناقاره .... عروس تنبون نداره
خونه آبجي گوهر
که داره 5 تا دختر
مونده بدون شوهر
کنم برات شماره
دمبل ديمبل ......
يکيش فاظمه دگوريست
که چشماش باباقوريست
سرش چارقد توريست
خيال کرده که حوريست
دمبل ديمبل .....
يکيش سکينه کچل بود
که مانند جعل بود
ولي دزد و دغل بود
دمبل ديمبل ....
يکيش صغري درازه
که دندوناش گرازه
سرش چادر نمازه
دمبل ديمبل ....

تا اينجاشو بيشتر نمي دونم ...البته احتمالا اون وسطها هم يکي دو تاش جا افتاده باشه ..کسي اين شعرو نشنيده ؟

--------