تو زندگي آدمها يه نقطه اي وجود داره كه وقتي بهش مي رسه مي بينه خيلي از كارهايي كه كرده ، عقايدش ، عصبيت ها ، نفرت ها ، تعصبات ، اصرار ها و.... همه و همه در برابر زندگي هيچ ارزشي نداره ...شايد بشه به اين نقطه گفت « نقطه طلايي» ...يه نقطه اي كه كيفيت زندگي آدم زير و رو مي شه .... بيشتر مواقع آدم وقتي به اين تقطه مي رسه كه يا دم مردنه يا فرضا يه مريضي سخت داره يا يه عزيزي رو از دست داده ... معمولا هم آدم فرصت كافي نداره كه از اين دركش استفاده كنه...شايد واسه همينه كه اونهايي كه تا دم مرگ رفتن و برگشتن زندگيشون كاملا دچار تحول شده ... خوب البته بعضي ها خوش بختن كه زود به اين نقطه مي رسن ... احتمالا درك بالايي دارن ...از طرفي بعضي ها هم حتي تا آخرين لحظه حتي به ذهنشون خطور نمي كنه كه همچين نقطه اي هم هست ... خيلي وقتها به اين فكر مي كنم كه كلي از كارهام ، حرفهام ، احساساتم ، عكس العمل ها در برابر زندگي هيچ ارزشي ندارن .... اينكه الان چند ساله از همه چي ناراضيم ...اينكه زياد عصبي ميشم ... اينكه خيلي حرفها رو به خاطر دلايل بيخود نمي زنم .... اينكه خيلي كارها رو به خاطر همون دلايل مسخره نمي كنم و هزار تا چيز ديگه ... فقط و فقط نتيجه اش اينه كه چند سال از زندگيمو (كه ممكنه حتي يه روزش براي خيلي ها ارزش داشته باشه) گذروندم بدون اينكه ارزش زندگي رو حس كنم ... نمي دونم اونقدر خوش شانس خواهم بود كه قبل از اينكه دير بشه به اون نقطه طلايي برسم ؟ اينكه بفهمم همينكه زنده و سالمم ارزش از همه چيز بالاتره ؟ اينكه اين فكرهاي سياه و منفي فقط و فقط مانع لذت من از زندگي ميشه ؟ اينكه درك كنم زندگي يعني چي ؟
--------
