يه چشمو باز مي كنم ، ساعت هفت و ربعه..اه لعنتي ..باز صبح شد ..يه غلت مي زنم كه تو رودروايسي ساعته نمونم...خودمو مي زنم به خواب ..« پاشو ديگه ، دير ميشه ،حالا اين 10 دقيقه دير و زود فرقي نداره ... به جاي اينكه خودتو لوس كني يادت بيار كه صبحتو با شادي شروع كني...ميگن خوبه ... يه روز خوبو شروع كن» نه انگار فايده نداره ، دو سه تا غلت و بيدار باش!
دارم ميرم شركت ، تو يوسف آباد ... مسافر كشه جلوم ترمز مي كنه ،داشتم مي كوبيدم بهش...اون يكي از تو كوچه مثه چي مياد بيرون و ميره تو كوچه روبرويي ... اتوبوسه ميگه كون لقه بقيه وسط خيابون رو با ايستگاه عوضي ميگيره...خانمه فكر ميكنه تو حياط خونشونه ...اه اين مرتيكه ...، زنيكه... « بسه بابا...انقدر فحش نده به اين و اون...عصباني نشو..حالا فوقش 5 دقيقه هم پشت اتوبوس معطل بشي ...به خدا خيلي مهم نيست ...قانون كارما هم يادت باشه...سعي كن لبخند بزني ، لبخند!»
مي رسم شركت ... باز بايد اين 5 طبقه رو برم بالا... اين حمالها چرا آسانسور نذاشتن اينجا ..اين راهرو تنگ و تاريك بدون پنجره ... ميروم تو ، چراغو روشن ميكنم، پرده رو ميكشم كنار، البته اونقدر كه كفتره نترسه (آخه تخم كرده) بعد همون كارهاي هميشگي ... ايميل هاي كارگاه رو بگير ، براشون ايميل كن، عكسها ، گزارشها ، بايگاني ، گزارشهاي اماري صورت وضعيت، گزارش ماهانه – روزانه - هفتگي كارگاه ، خرده فرمايشات رئيس، اين كار ، اون كار ، وسطش روزنامه بخون ، يه كمي با همكارات حرف بزن ، همون حرفهاي هميشگي ، شوخيهاي تكراري ، دعواهاي هميشگي ، خوبه اقلا حوصله سر نميره هر روز يه سوژه بحث پيش مياد ، يه روز تنوع صبح يكيو از خواب بيدار كن ، از يه دوست قديمي خبر بگير، يه كم كاراي شخصيتو بكن ...« چيه اينهمه غر ميزني..زندگي همينه ديگه ... نمي شه كه هرروز يه اتفاق خارق العاده بيفته..زندگي همين چيزهاي كوچيك و روزمره است..بايد ياد بگيري بهترين لذت رو از شرايط موجود ببري ... بالاخره تو اين كار لعنتي يه چيزايي پيدا ميشه كه ازش خوشت بياد ...اين پله ها رو هم بزار به حساب ورزش!... اصلا هيچ مي دوني چي مي خواهي؟»
اومدم خونه ... سه چهارتا فيلم و سريال كوتاه و بلند ، بعد چيكار كنم؟ درس بخونم ؟ يه ساعت...بعدش ؟ حوصله ام نمياد ..درسها زياده ...حالم بد ميشه ..مي دونم كه نمي رسم «آخه تكليف خودتو روشن كن يا ميخواهي يا نه ديگه ..اگر آره كه خبر مرگت بشين بخون اگر هم نه كه چرا خودتو مسخره مي كني..باز سال ديگه همين آش و همين كاسه ...همه اينها به كنار جواب احمد رضا رو چي مي خواهي بدي؟» اصلا ميرم پاي كامپيوتر ، چت ميكنم ديگه انتظار ديگه اي داشتين؟ « آخه خجالت بكش ..والله از كامپيوتر هم ميشه استفاده بهينه كرد ، اقلا چهارتا چيز ياد بگير..كه چي هي نشستي كارهاي صد تا يه غاز مي كني ...آخرش چي ...» اصلا ميرم كتاب مي خونم ، ميرم سراغ كتابخونه ، خوب اينو بردارم ، يه چند صفحه ، نه حوصله ام نمياد ، اون يكي چطوره ؟ « درد و مرض..نيگاه چقدر كتاب نخونده ...تو واقعا يه چيزيت ميشه ...اه اه اه نگاه چه حمالي هستي .. لامصب اقلا به چيزايي كه ميخري نگاه كن توش تكراري نباشه! حالا اين كتاب اضافه رو مي خواهي چكار؟...چته فقط عشق خريد داري ..حداقل هفته اي يكيشو بخون كه دلت خوش باشه » پاشم برم فرانسه بخونم ...حداقل يه كار مورد علاقه ، چند تا ورق مي زنم ، ولش كن شب كه خواستم بخوابم كاست رو گوش ميدم « بيا اون وقت انتظار داري به يه جايي هم برسي...اصلا هيچ معلوم هست تو اون كله پوك چي ميگذره ..واقعا كه شورشو در اوردي ... همين ، يه گوشه تپ زدي و نشستي و يه ريز غر مي زني و حالت بد ميشه ...حقته ديگه ...تو اصلا تعادل نداري ..تموم مشكلاتتم مال همينه ...نمي توني تصميم بگيري... يه روزي خوبي يه روز بد ... يه روز بالا ، يه روز پايين ... يه روز مي خواهي دنيا رو فتح كني ، فرداش تصميم ميگيري بميري! ...ولي فكر كنم بشه اين مشكلو حل كرد ؟ فكر ميكني تنهايي از پسش بربيايي؟ يا اينكه به كمك احتياج داري؟ اينكه ياد بگيري مستقل باشي ، مستقل فكر كني ، بتوني تصميم بگيري، چشمت به دهن اين و اون نباشه ، حداقل بفهمي چي مي خواهي... خيله خوب خيله خوب ديگه ادامه نمي دم...مي دونم الان باز ميفتي به دلشوره »
رفتم تو تخت ..مي خوام بخوابم ...فكرها حمله ور ميشن ، مثبت ، منفي ، روياهاي شبانه ، اميدها و كابوس ها ، نخير مگه حالا تو اين شلوغي ميشه خوابيد؟ غلت مي زنم ، از اينور به اونور ، اي بابا اين بالشته هم گرم شد ، حالا چكار كنم، ميندازمش كنار تا دوباره خنك بشه ، اصلا نمي تونم رو بالش گرم بخوابم >>« به اين فكر كن كه سالمي... خانواده داري ....مشكل خاصي تو زندگيت نيست ... هنوز وقت داري كه زندگيتو بسازي ........هنوز هم دير نشده..فردا روز ديگريست ..از همين فردا شروع كن... به اين فكر نكن كه چرا احساس بدبختي ميكني... چرا كسي تو زندگيت نيست ؟ چرا احساساتت سركوب شده است ؟ ...بازم لبخند بزن ...راه جلوت بازه ..اگه خودت بخواهي...سعي كن خودتو باور كني ... اعتماد به نفس خوب چيزيه ... انقدر نترس ... خيلي ها خيلي چيزا رو نمي دونن درست مثل تو ولي اونا ميرن جلو ، درست برعكس تو! ... چرا انقدر احساس ناتواني مي كني...بايد تلاش كني ، كسي به خاط ندونستن تا حالا نمرده! ...ياد بگير ... يادت نره فردا روز ديگريست ..اگه دوست داري ميتوني درس بخوني ، ميتوني بازم نقاشي بكشي، ميتوني همه كتابهاي دنيا رو بخوني، مي توني كلي دوست پيدا كني، حتي ميتوني اون يه نفر خاصو پيدا كني ، مي توني با كارت كنار بيايي ، ميتوني از اينهمه احساس گناهي كه ميكني خودتو نجات بدي، مي توني بازم لبخند بزني ....يادت باشه فردا روز ديگيريست...فردا روز دي.... فردا روز....فردا....فر...ف........»

--------