چند خطي از سر دلخوشي

حالم خوبه ...يعني شارژم ..بالاخره يه تنوعي بود حالا تا دوباره کي تحملم تموم بشه و دچار خستگي بشم نمي دونم ولي در هر حال الان سر حالم.

اين دومين مسافرت من و بابا بود . نمي دونم دفعه بعدي هم در کار باشه يا نه ولي اين چند روز يه خاطره خيلي خوب واسم شد. اينکه 10 روز از صبح تا شب با بابا باشم ... حرف بزنيم , بخنديم , نصفه شبي بريم تو خيابون , از شدت خنده به خاطر دويدن و فرار بابا از دست بچه هاي گلفروش وسط خيابون ولو بشم ... اينکه تو خيابون زير بارون بمونيم , اينکه بابا نمي تونست با چوب غذا بخوره , اينکه وقتي ميگو سفارش داديم ديديم ميگو ها رو پاک نکرده با چشم و دست وپا سوخاري کردن , اينکه غذاهاي آشغال چيني رو بخوريم و نفهميم که چي بوده , اينکه با مغازه دارها چونه بزنيم و در تمام اين لحظات من از شدت خنده نفسم بند بياد ... اينکه از سر و کول بابا آويزون بشم , اينکه نزديک بود از پرواز جا بمونيم و مثل اسب تو فرودگاه ميدويديم ... همه و همه يه خاطره قشنگي واسم هست ...دلم مي خواد هميشه اين خنده ها و شوخي ها باشه و ديگه خودمو لوس نکنم و هي دلخور بشم.

دفعه اولي که کارم جا بجا شد خيلي سخت گرفتم ..برام خيلي سنگين بود که صبح بيام شرکت و بهم بگن از امروز بايد بري اون يکي دفتر و هر چي کار تموم و نيمه تموم داري پشت سرت جا بزاري... رفتم ولي خيلي مقاومت کردم ..چند ماه خيلي بد کاري رو گذروندم و همش فکر مي کردم که در حقم ظلم شده ... چند ماه گذشت تا فهميدم خيلي هم برام بد نبوده اين تغييرات ...با محيط و کارم کنار اومدم البته همون نارضايتي هاي هميشگي هم بود ولي ديگه ربطي به اين دفتر و اون دفتر نداشت . دفعه دومي که اين اتفاق افتاد خيلي راحت با قضيه برخورد کردم ..اينکه بعد از يه هفته که نبودم صبح شنبه که رفتم سر کار بهم گفتن وسايلتو جمع کن بايد بري يه دفتر ديگه ..اينبار کارام رو هم باخودم بردم ... ولي ديگه مبارزه نکردم (البته تازه دو روز گذشته)... حالا کارم سنگين تر شده ..مسئوليتم هم بيشتر شده . اون کاري که قبلا من و سرپرستم با هم مي کرديم حالا خودم بايد تنهايي انجام بدم ولي حس مي کنم يه خورده بزرگ شدم و مي تونم تعييرات رو بپذيرم .آدم معمولا در برابر تغييرات غير منتظره عکس العمل نشون ميده ..حالا مي فهمم که هيچ معلوم نيست که اين تغييرات وضع منو بدتر بکنه که من بخوام باهاش مبارزه کنم ...شايد خيلي هم برام بهتر باشه .... پس راحت تر قبولش مي کنم.

وسواس چيز خوبي نيست ..حالا تو هر زمينه اي .... بخصوص وقتي آدم تو روابطش دچار وسواس بشه ..اينکه زيادي به هر چيزي و حرفي و عکس العملي توجه کني ... اينکه همش نگران اين باشي که اين کارت چه حسي رو تو طرف مقابلت ايجاد کرده و اينکه تمام رفتارهاشو برداشت کني اصلا جالب نيست تنها نتيجه اش هم اينه که ممکنه خيلي وقتها يه رابطه خوب رو آدم از دست بده

--------